تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الفتوح ( فارسي ) — صفحة 811

مساهمون:

ص٨١١
( 1 ) معاويه گفت : اى مسلم ، راست مىگويى مرا هميشه همين آرزو در دل بود كه يزيد بعد از من خليفه باشد . كاشكى خلافت تا روز قيامت در خاندان من باقى ماند و فرزندان أبو تراب را بر فرزندان من زوردستى نبودى لكن امروز چهارشنبه است و چهارشنبه روزى گران باشد [ 81 ] و هر كارى كه روز چهارشنبه كنند ، عاقبت آن محمود نباشد ، تا فردا توقّف كنيد شايد كه فردا قوّتى يابم و اين كار تمام كنم . ضحّاك و مسلم گفتند : مردمان جمع شده‌اند و بر در سراى امير ايستاده و باز نمىگردند تا با يزيد بيعت نكنى . معاويه گفت : جماعتى كه بر در سرايند ، ايشان را دستورى دهيد تا درآيند . ضحّاك و مسلم بيرون آمدند و از معارف مهتران شام هفتاد مرد اختيار كرده ، پيش معاويه آوردند . چون درآمدند سلام گفتند . معاويه به آواز ضعيف جواب ايشان بداد و گفت : اى اهل شام ، از من خشنود هستيد ؟ گفتند : راضييم و زياده از رضاى تو شكرها داريم كه در حقّ ما بلكه در حقّ عموم مردم شام شفقتها فرمودى ، احسانهاى كامل كردى ، و لطفها و انعامهاى گران بجاى آوردى . از اين نوع مدحها گفتند و امير المؤمنين على ( ع ) را دشنامها دادند و خاك خذلان بر فرق و دهان خود ريختند و نفس رسول را ناسزا گفتند و به جهت خشنودى معاويه و يزيد دنياى دنى را بر بهشت باقى اختيار نمودند و گفتند : على ابو طالب ( ع ) از عراق لشكر به شام كشيد و مردان ما را بكشت و ولايات ما را خراب نمود ، نبايد كه فرزندان او ما را خلافت كنند . مرادمان آن است كه يزيد خليفه باشد . همگان بر اين اتّفاق كرده و رضا داده‌ايم و اگر جانهاى ما در اين كار بخواهد شد ؛ باك نخواهيم داشت . معاويه از سخن ايشان خوشدل شد و بازنشست و حاجب خويش را گفت : جمله مردمان را درآر . حاجب مردمان را خواند . خلق بسيار در سراى معاويه درآمدند چنانچه سراى پر شد . پس ، معاويه روى بديشان ورد و گفت : اى مردمان ، شما يقين دانسته‌ايد كه عاقبت كار دنيا زوال است و سرانجام عمر آدمى فنا . امروز مرا بر اين صفت رنجور مىبينيد . مرا نفسى چند بيش نمانده است و دل به حال شما نگران دارم . كسى را كه دل شما مىخواهد ، بگوييد تا بر سر شما خليفه گردانم و عهدهء كار شما به گردن او بگذارم . [ 331 ب ]
هامش
[ ( 81 ) ] چ : « و چهارشنبه . . . باشد » حذف شده است .