( 1 ) جمله اهل شام يك كلمه شدند و گفتند :
ما را يزيد پسر تو خليفه مىبايد و هيچ كس ديگر را بر سر خود امير و والى نمىخواهيم . [ 82 ]
ديگر نوبت معاويه گفت : من بدان جهان مىروم و سر كار من با خداى تعالى افتاده است . امّيد مىدارم كه بارى تعالى گناهان مرا بيامرزد و از من عفو كند . حجّت بر شما مىگيرم و تأكيد مىكنم كه ريا مورزيد و هر كس را مراد داريد بىتحاشى بگوييد تا زمام خلافت به دست او سپارم .
مردمان جمله به آواز بلند گفتند :
ما را بر يزيد پسر تو هيچ مزيد نيست و جز او را بر خويشتن خليفه نمىخواهيم .
چون معاويه ايشان را در اين كار راضى ديد و سخن ايشان در شيوهء مبالغت بشنيد ، ضحّاك را گفت :
با يزيد بيعت كن .
ضحّاك برخاست و با يزيد بيعت كرد و بر عقب او مسلم بن عقبه بيعت كرد .
پس ، مردمان پياپى مىآمدند و با يزيد بيعت مىكردند تا جملهء مردمان بيعت كردند و از سراى معاويه بيرون شدند .
پس ، معاويه فرمود تا يزيد را جامهء خلافت بپوشانند . [ 83 ] يزيد دستار معاويه بر سر نهاد ، درّاعهء او بپوشيد ، انگشترين او در انگشت بپوشيد . پيراهن امير المؤمنين عثمان كه او را در آن شهيد كرده بودند و به خون آلوده بود ، بر زبر درّاعهء پدر بپوشيد ، شمشير پدر حمايل كرد و بيرون آمده به مسجد رفت و بر منبر شد و خطبهاى بگفت . تا وقت زوال از منبر فرود نيامد . هر نوع سخنها مىگفت . باقى مردمان شام كه حاضر بودند با او بيعت كردند .
پس ، به وقت زوال از منبر فرود آمد و بر سر بالين پدر شده او را ديد در حالت مرگ بر خود مىپيچيد و هيچ عقل نداشت . چون پارهاى از شب بگذشت ، به هوش آمد . چشم باز كرد يزيد را بر بالين خويش نشسته ديد گفت :
اى پسرك ، مردمان با تو چه كردند ؟ [ 84 ] يزيد گفت : به مسجد رفتم و خطبهاى بگفتم . همه به طوع و رغبت با من بيعت كردند و به خوشدلى و شادمانى بازگشتند ، و خداى تعالى را محمدتها مىگفتند .
هامش
[ ( 82 ) ] ب : ما را با يزيد مزيدى نيست .
[ ( 83 ) ] چ : يزيد را فرمود كه جامهء خلافت بپوش .
[ ( 84 ) ] چ : اى پسر ، چه كردى ؟ !