( 1 ) معاويه سخن او مىشنيد و خاموش مىبود . [ 330 ب ] ديگر روز كه روز چهارشنبه بود كس فرستاد امرا و اعيان و مخلصان خويش را بخواند . چون حاضر شدند ، حاجب را فرمود : هر كس آيد اجازت هست كه در آيد و هيچ كس را از درآمدن در اين سراى منع مكن .
مردمان چون شنيدند كه منع نيست ، مىآمدند و بر معاويه سلام مىكردند و در او مىنگريستند . چون او را به غايت رنجور مىديدند ، باز مىگشتند و نزد ضحّاك بن قيس كه نايب او و شحنهء شهر بود مىآمدند و مىگريستند و مىگفتند : امير عظيم رنجور است نه همانا كه از اين بيمارى سلامت باز يابد ، بعد از او خليفه كدام كس خواهد بود ؟ مصلحت مىبينى كه خلافت از خاندان آل ابى سفيان بيرون رود و در دست تصرّف آل ابو تراب افتد ؟ ما از اين معنى هرگز راضى نباشيم .
جمعى ديگر دور ضحّاك بن قيس و مسلم بن عقبة المزنىّ جمع شدند و گفتند :
شما هر دو مخلصان و محرمان اميريد . كار او بدين درجه رسيده كه مىبينيد . مصلحت آن است كه شما هر دو نزديك او شويد و او را اگر اجابت افتد ، تلقين دهيد و از او درخواست كنيد تا خلافت به پسر خود يزيد ارزانى دارد كه ما همه او را مىخواهيم .
ضحّاك بن قيس و مسلم هر دو به نزد معاويه آمده ، سلام كردند و گفتند :
امير امروز چگونه است ؟ هيچ آسودهتر هست ؟
معاويه گفت : از گناهان عظيم گران بارم و از عقوبت خداى تعالى مىترسم و به رحمت او اميدوارم .
ضحّاك گفت : كلمهاى بر رأى امير عرضه مىدارم . مردمان چون امير را رنجور ديدهاند ، دلتنگ شدهاند و مشوّش خاطر ، و نزديك است كه اختلافى پديد آيد . چون امير به حمد اللّه هنوز در حيات است ، از اين نوع ظاهر مىشود . اگر العياذ باللّه حادثهاى واقع شود ، كار دشوارتر خواهد بود . مردمان را ما دريافتيم و سخن ايشان بشنيديم ، دلهاى همه بر يزيد قرار گرفته و همگان او را مىخواهند .
پس ، مسلم بن عقبه گفت : اى امير ، تو را در كار يزيد دلتنگى تمام بود و امروز سخت رنجورى و نتوان دانست كه حال چون باشد ، مصلحت آن است كه پيش از آنكه رنجورى بيش گردد و آن وقت سخن نتوانى گفت با يزيد بيعت كنى و كار او به اتمام رسانى . [ 331 الف ]
الفتوح ( فارسي ) — صفحة 810
مساهمون: أحمد بن أعثم الكوفي
ص٨١٠