تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الفتوح ( فارسي ) — صفحة 806

مساهمون:

ص٨٠٦
( 1 ) معاويه گفت : رأى من همان است كه باز كردم . امّا ، پيش از آنكه روان شوم ، انديشه مىدارم كه بر منبر روم كلمه‌اى چند بگويم و مردمان را پندى دهم . فى الجمله عاقل آن است كه خويشتن‌دار باشد و ذات خويش را از مقام خطر و خوف نگاه دارد . من بر شما از اهل شام مىترسم ؛ و قد أعذر من أنذر ، عاقبت خير باد . پس ، ايشان برخاستند و بازگشتند . ديگر روز معاويه به مسجد آمد . منادى كردند و مردمان را بخواندند . چون حاضر گشتند و حسين بن على ( ع ) ، عبد الرّحمان بن أبى بكر ، عبد اللّه بن عمر ، و عبد اللّه بن زبير هم بيامدند و بنشستند [ 329 الف ] ، معاويه بر منبر شد و خطبه‌اى بگفت و خداى تعالى را حمد و ثناى گفت و درود بر محمّد مصطفى ( ص ) فرستاد . بعد از آن به تدريج زمام سخن به سوى مقصود كشيد و گفت : از مردمان من هر نوع سخنها مىشنوم . امّا ، آن را معتبر نمىدارم . ديروز چنان شنيدم كه جماعتى از مردم مكّه با يك ديگر مىگفتند كه اين چهار بزرگوار از يزيد راضى نيستند و با او بيعت نكردند . از سخن ايشان تعجّب نمودم . اين چهارگانه بزرگ و بزرگزادگان عربند و سادات و اخيار مسلمانان . من ايشان را به نزديك خويش خواندم و سخن بيعت يزيد با ايشان گفتم ، لطفها فرمودند و با پسر من يزيد به طوع و رغبت تمام [ 75 ] بيعت نمودند . اين سخن در حضور و مشاهدهء ايشان بدان جهت مىگويم تا اگر كسى را در اين باب شكّى و شبهتى هست ، برخيزد و از ايشان تحقيق كند كه با يزيد بيعت كردند يا نه . يقين بدانيد كه اين بزرگزادگان با يزيد بيعت كرده‌اند و موافقت نموده‌اند . پس ، به سوى امرا و معارف شام كه در آن جمع حاضر بودند ، اشارت كرد تا ايشان برخاسته و شمشيرها از نيام بركشيدند و بر سر اين جمع اكابر ايستاده [ 76 ] گفتند : اى امير ، تا كى اين چهارگانه را مىستايى و ايشان را عظمت مىنهى ؟ كار ايشان چندين عظمت ندارد كه از ايشان انديشه كنى . دستور ده تا همين لحظه هر چهار كس را گردن بزنيم و تو را اين دغدغه فارغ البال گردانيم . اگر بر سر جمع با يزيد بيعت مىكنند ، نيكو و الّا ما بيعت خفيّه نمىخواهيم مع ذلك در كار يزيد و استيلاى او كه به حمد اللّه دارد بر اين چهار شخص چه حاجت خواهد بود ؟ دستورى ده تا هر چهار را بكشيم .
هامش
[ ( 75 ) ] چ : « به طوع و رغبت تمام » حذف شده است . [ ( 76 ) ] چ : معارف شام دست به شمشير برده از نيام بركشيدند و . . .