( 1 ) چون معاويه خواست كه از مكّه مراجعت نمايد ، بفرمود تا منبرى نزديك به خانهء كعبه نهادند و كس فرستاد حسين بن على ( ع ) ، عبد الرّحمان ، عبد اللّه زبير ، و عبد اللّه عمر را بخواند . چون حاضر آمدند ، ايشان را گفت : حال شفقت من در حقّ خويش مىدانيد .
آنچه امكان داشت از لطف و مراعات و صلهء رحم در حقّ شما به جا آوردم و بعد از اين إن شاء اللّه زيادت باشد . يزيد برادر و پسر عمّ شماست . دل من چنان مىخواست كه شما نام خلافت بر او نهيد و كار به دست شما باشد ، آنچه مىخواهيد و مراد شما باشد ، مىكنيد . [ 328 ب ] عبد اللّه زبير گفت : اى معاويه ، از سه كار يكى كن ؛ اگر مىخواهى همچنان كه مصطفى ( ص ) كرد ، هيچ كس را تعيين نفرمود تا به جوار رحمت بارى تعالى انتقال كرد .
بعد از آن صحابه تأمّل كردند و خلافت به ابو بكر دادند تو نيز چنان كن . [ 74 ] اكنون تو به سعادت به كار مشغول مىباش . چون تو را وفات رسد ، مردمان بنگرند اگر يزيد را لايق اين كار بينند ، خلافت به دو حواله كنند .
معاويه گفت : چنين نتوانم كرد چه در ميان شما ابو بكرى نمىبينم و از اختلاف شما ايمن نيستم .
عبد اللّه گفت : چون اين نوع نمىخواهى ، چنان كن كه ابو بكر كرد . اگر چه پسران و خويشان داشت و همه اهل خلافت بودند به هيچ يك از ايشان نداد ، مردى را از صميم قريش اختيار كرد ؛ اعنى ، عمر بن خطّاب و خلافت به دو تسليم كرد تو همچنين كن بدان شرط كه به اقرباى خويشتن از پسران عبد الشمس ندهى . اگر اين باب هم تو را موافق نمىافتد ، چنان كه عمر بن خطّاب اين كار به شورا گذاشت و شش تن از معارف صحابه تعيين كرد تا با يك ديگر در آن باب مشاورت كردند و چنانچه صلاح دانستند قرار دادند و زمام اين كار در كف كفايت عثمان نهادند . عمر پسران و اقارب داشت كه همه را اهليّت خلافت بود و هيچ كس را از فرزندان و خويشان تعيين نكرد ، تو هم مكن و اين كار به شورا گذار .
معاويه گفت : اين هر سه كار كه تقرير كردى شنيدم و بدانستم ، بيرون اين ديگر دارى ؟
عبد اللّه گفت : نه همين است ، از اين هر سه هر كدام كه خواهى ، اختيار كن .
معاويه روى به ديگران آورد و گفت : شما هر سه چه مىگوييد ؟
جواب دادند : ما همان مىگوييم كه عبد اللّه زبير گفت .
هامش
[ ( 74 ) ] چ : « تو نيز چنان كن » حذف شده است .