( 1 ) بنشاند و گفت : حال تو دانستهام كه فرقت و مخالفت را دشمن دارى [ 69 ] و به همه وقت عافيتجويى و گويى دل من چنان خواهد كه روزى به شب و شبى به روز آرم و بر سرم كس فرمانده و امير نباشد مىبايد كه همين خصلت حميده را ملازم باشى و گرد مخالفت نگردى و در افساد ذات البين سعى نكنى كه مردمان با يزيد بيعت كردهاند و كار خلافت او انتظامى تمام يافته است .
عبد اللّه گفت : اى معاويه ، پيش از تو خلفا بوده است و پسران داشتهاند همه فاضلتر از پسر تو . هيچ كس از ايشان پسر خويش را به خلافت اختيار نكردند ، تو هم مكن و خود را در غوغا مينداز . [ 70 ] من مرد خلاف نيستم و نمىخواهم كارى كه كردهاى از جهت من نقض كنى . اگر مردمان على العموم بر پسر تو اتّفاق كنند و اگر نكنند ، من گوشهاى گرفته ، مشغول عبادت شدهام بر هر كس كه موافقت كنند ، من رضا دهم و با مسلمانان يكى باشم .
معاويه گفت : سخن تو شنيدم . [ 71 ] برخيز و بازگرد و از اهل شام بر حذر باش .
پس ، معاويه كس فرستاد ، عبد اللّه بن زبير را بخواند . چون او درآمد ، بنشست . معاويه در او نگريست و با خويشتن گفت : اين روباهى است كه هر راه از سوراخ او ببندند از راه ديگر بيرون شود .
پس ، روى به عبد اللّه كرد و گفت :
اى پسر زبير ، بدان كه اين سهگانه را كه مىدانى ، بخواندم و دست بر نبض ايشان نهادم و مزاج ايشان بدانستم . اى پسر زبير ، بر خويشتن بترس و گرد خلاف مگرد ، بدان كه خلافت بر يزيد قرار گرفته و كار او نظمى و استقامتى يافته .
عبد اللّه زبير گفت : اى معاويه ، و اللّه كه در ضمير من هيچ مخالفتى نيست و بد كسى را نمىخواهم . امّا ، بايد كه تو فتنه را سپاس ننهى ، سيرت و سنّت سلف صالح را ملازم باشى و بعد از خويش اين كار را به شورا گذارى . اگر از اين كار ملول شدهاى ، ترك آن گوى و به پسر خويش مده . اى معاويه ، بدان كه خلافت رسول خداى ( ص ) در زمين كار بزرگى است . روز قيامت تو را از آن سؤال كنند كه اين مهمّ چگونه گذاشتى و بعد از خويش به كدام كس دادى ؟ در اين كار تأنّى كن و در فاتحه و خاتمهء اين نيك
هامش
[ ( 69 ) ] چ : « كه فرقت . . . دارى » حذف شده است .
[ ( 70 ) ] ل . چ : « تو هم اختيار . . . مينداز » حذف شده است .
[ ( 71 ) ] ل . چ : نيكو گفتى .