تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الفتوح ( فارسي ) — صفحة 802

مساهمون:

ص٨٠٢
( 1 ) معاويه گفت : بشنو اى أبا عبد اللّه تا بگويم ، در آنچه مادر تو بهتر از مادر يزيد است شبهتى نيست و نيز پدر تو را فضيلتى ، سابقتى ، هجرتى ، قربتى ، و قرابتى كه با مصطفى ( ص ) است هيچ را آن نيست . امّا تو و او ، و اللّه كه او امّت محمّد ( ص ) را و اقامت لوازم خلافت را بهتر از تو هست . امير المؤمنين حسين ( رضى ) گفت : سخن به انصاف گوى اى معاويه ، آن كيست كه امّت جدّ مرا بهتر از من است ؟ يزيد خمّار فاسق فاجر را بهتر از من مىگويى ؟ معاويه گفت : اى حسين آهسته باش و سخن دور مينداز و يزيد را از اين جنس سخن مگوى كه تو را اگر به نزديك او ياد كنند ، او در حقّ تو جز نيكويى نگويد . حسين ( ع ) گفت : آنچه من از او مىدانم اگر او از من بداند ، ببايد گفت و چيزى پوشيده نبايد داشت . معاويه گفت : معلوم شد يا ابا عبد اللّه ، برخيز و به سعادت بازگرد و بر جان خويش بترس و از اهل شام نيك بر حذر باش تا آنچه من از تو در حقّ يزيد شنيدم ، ايشان نشنوند كه ايشان دشمن تو و دشمن پدر تويند . حسين ( ع ) برخاست و بازگشت . پس ، معاويه كس فرستاد و عبد الرّحمان را بخواند . چون حاضر آمد ، معاويه آغاز سخن كرد . عبد الرّحمان در سخن بر او سبقت گرفت و گفت : كار تو را به خداى تعالى باز گذاشتم . اگر تو بسيار مىگويى با يزيد بيعت كنيم ، هيچ سودى نخواهد بود تا اين كار را به شورا بگذارى . معاويه گفت : و اللّه كه من تو را و شيعهء تو را نيكو شناسم و در حقّ تو آنچه سزاى تو باشد ، انديشه كرده‌ام . عاقبت آن را ببينى . عبد الرّحمان گفت : ما كار تو با خداى سبحانه گذاشته‌ايم . اگر ناانصافى كنى و از روى معاندت و مخالفت و حسد و حقد ما را برنجانى ، آنگاه خداى تعالى تو را در دار دنيا بدان بگيرد و به آخرت عقوبت كند . معاويه گفت : اى خدا ، كار اين شخص از من كفايت كن . برو اى شيخ ، بر جان خويش ببخشاى و از اهل شام بر حذر باش . عبد الرحمان گفت : ما از خداى بيش نترسيم ، دست از ما بدار و به بيعت يزيد ناقابل مخوان . اين بگفت و به خشم بر پاى جست و بازگشت . [ 327 ب ] پس ، معاويه كس فرستاد و عبد اللّه بن عمر را بخواند . چون درآمد ، نيكو بداشت و