تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الفتوح ( فارسي ) — صفحة 801

مساهمون:

ص٨٠١
( 1 ) استقبال كردند و حسين بن على ، عبد الرّحمان ، عبد اللّه زبير ، و عبد اللّه بن عمر [ نيز ] او را استقبال كردند . چون معاويه در ايشان نگريست گفت : مرحبا و أهلا . پس ، در حسين بن على ( ع ) نگريست و گفت : مرحبا يا أبا عبد اللّه و اى سيّد جوانان اهل بهشت ، در عبد الرّحمان نگريست و گفت : مرحبا اى پسر صدّيق و خواجهء قريش . در عبد اللّه عمر نگريست و گفت : مرحبا پسر يار پيغمبر و پسر فاروق . و در عبد اللّه زبير نگريست و گفت : مرحبا به پسر حوارى رسول خداى ( ص ) و پسر عمهء او . پس ، فرمود چهار جنيبت [ 68 ] آوردند و ايشان [ را ] برنشانده با ايشان مىراند و سخن مىگفت و در روى ايشان مىخنديد تا وارد مكّه شد و فرود آمد . هر يك را جايزهء بزرگ و حلّه سنىّ فرستاد و بر صلهء حسين ( ع ) بيفزوده او را كسوتى سخت نيكو فرستاد . آن سه عطاى خويش قبول كردند و امير المؤمنين حسين ( رضى ) قبول نكرد . معاويه روزها در مكّه مقام كرده ، هيچ سخن يزيد و بيعت او نگفت . پس روزى كس فرستاد و امير المؤمنين حسين ( رضى ) را بخواند . چون درآمد ، نيكو بنشاند و مراعات كرد و تلطّف بسيار نمود پس گفت : كلمه‌اى بر رأى تو عرضه خواهم داشت و توقّع چنان دارم كه اين سخن بر من ردّ نكنى و جواب نيكو دهى . بدان كه چيزى بنوشتم به جملهء شهرها و معارف و مشايخ هر شهرى را به نزد خويش خواندم تا جهت يزيد از ايشان بيعت بستدم . كار مدينه را باز پس مىداشتم و مىگفتم كار مدينه سهل است كه مدينه خانهء يزيد است و مردمان مدينه بيشتر اهل و عشيرت اويند . بعدها چيزى نوشتم و از اهل مدينه التماس نمودم تا با او بيعت كنند ، جماعتى انكار نمودند و ابا كردند كه از ايشان حساب نداشتم . اگر من كس ديگر را لايق خلافت بهتر از يزيد مىديدم ، او را به اين كار نصب نمودمى . [ 327 الف ] حسين ( ع ) فرمود : آهسته باش اى معاويه ، و در اين كار بهتر از اين بينديش كه تمشيت مهمّ خلافت را كس هست كه او از يزيد ، هم به ذات خويشتن هم به پدر و هم به مادر بهتر است . معاويه گفت : مگر از اين كس خويشتن را مىخواهى ؟ حسين ( ع ) گفت : اگر خويشتن را خواهم ، دور نخواهد بود .
هامش
[ ( 68 ) ] ل . ش . چ : جنيب .