( 1 ) سخنها به من مىرسانند كه اگر از آن نوع بگويد ، او را بهتر باشد از جنگهايى كه على ابو طالب ( ع ) در موافقت مهاجر و انصار با من كرد و مكاوحتها كه نمود برانديشيد و انواع فضل بارى تعالى در حقّ من ببينيد و ترك اين نوع كلمات و حركات بگوييد . طمع مىداريد كه شما را چون على ( ع ) يا چون حسن ( ع ) كسى ديگر خواهد بود ، محال انديشى شرط نيست .
چون سخن معاويه بدينجا رسيد ، عبد اللّه بن عبّاس سخن او قطع كرد و گفت :
آنچه گفتى كه ما پسران عبد منافيم و حسابى كه از دوستى ما گرفتهاى سخن حقّ و كلمهاى صدق است در آنچه ما خويشان يك ديگريم . اگر تو از ما طمع دوستى و محبّت داشته باشى هم ، دور نيفتد . فى الجمله در اوّل اين كار اضطرابى كه بود بگذشت و كار به دست تو افتاد و تو به مقصود رسيدى ، وقت آن است كه دلها به دست آرى و دوستى كسب كنى .
[ 326 ب ] تو تا خاك يا بى همه دوست دار * كه رويد خود از سنگ تا دوستدار
حديث احسانى كه در حق ما فرموده و سخاوتى كه كردهاى ، بر ما پوشيد نيست و جود و سخاوت و احسان از تو غريب نباشد ؛ چه طبيعت تو بر كرم و مروّت مجبول است و اگر چه مال بسيار ببخشى بدان منّت ننهى ، در معركه بستانى و در بزم ببخشى .
امّا آنچه گفتى كه على ( ع ) و حسن ( ع ) رفتند و شما را مانند ايشان نخواهد بود ، اين سخن مىنبايد ؛ چه حسين ( ع ) زنده است و او پسر پدر خويشتن است . اين سخن ديگر مگو و زينهار تا او را هيچ رنج نرسانى كه همهء عالميان تو را ملامت كنند . امروز بر روى زمين هيچ كس نيست كه او پسر دختر پيغمبر ما باشد الّا او .
معاويه گفت : اى عبد اللّه ، سخن نيكو گفتى ، اين نصيحت از تو قبول كنم .
پس ، به جانب مكّه روان شد و عبد اللّه عبّاس در موافقت او برفت .
چون معاويه به مكّه رسيد ، بزرگان و مشايخ و معارف و خواجگان و عوام النّاس او را