( 1 ) پس ، ذكر حسين بن على ( ع ) ، عبد الرّحمان بن أبى بكر ، عبد اللّه بن زبير ، و عبد اللّه بن عمر كرد و گفت :
اين چهار كس اگر رشد خويش ديدند و با يزيد به خلافت بيعت كردند ، نيكو و الّا آن كنم بديشان كه بايد كرد .
از اين كلمات بسيار بگفت و از منبر فرود آمده به سراى شد .
چون اين كلمات به سمع عايشه رسيد ، نزد معاويه آمد و گفت :
اى معاويه ، بدان بسنده نمىكنى كه برادر من محمّد را بكشتى و به آتش سوختى و امروز آمدهاى به مدينه ديگر برادر مرا كه عبد الرّحمان است مىرنجانى و سخنان درشت مىگويى و جمعى ديگر را از پسران اكابر صحابهء رسول را تهديد مىكنى ؟ تو نمىدانى كه از طلقايى و طلقا را حلال نباشد كه خلافت كنند ؟ و پدر تو از احزاب است ؟ ( 623 ) اى معاويه ، مرا تقرير كن كه تو از خويشتن چه حساب گرفتهاى و كدام كس تو را از من امن كرده است ؟ [ 325 ب ] اگر اين ساعت بفرمايم كه تو را بگيرند و به قصاص برادر خويش تو را بكشم ، كدام كس مرا از اين كار باز دارد ؟
معاويه گفت : اى عايشه [ 65 ] ، ساكن باش و سخن دراز مكن . [ 66 ] آنچه از كشتن برادر خويش محمّد مىگويى ، من او را نكشتهام و نفرمودهام . او از دست على ابو طالب ( ع ) والى مصر بود . من عمرو عاص و معاوية بن حديج را به مصر فرستادم . برادر تو با ايشان جنگ كرد و ايشان او را بكشتند . من نفرمودهام و مرا رضا نبود . آنچه مىفرمايى تو را بكشم من اين ساعت در مدينهء رسول خدايم .
عايشه گفت : چنين است كه مىگويى و لكن به من چنان رسانيدند كه تو برادر مرا ، حسين بن على ، عبد اللّه عمر ، و عبد اللّه زبير را كه خواهرزادهء من است ، تهديد كردهاى . تو را و امثال تو را حدّ آن نباشد كه اين چهار بزرگزاده را تهديد كند .
معاويه گفت : معاذ اللّه ! اين چهار كس عزيزتر از چشم منند و اگر كسى خواهد يكى از ايشان را بكشد ، من آن كس را بر روى زمين زنده نخواهم گذاشت لكن پسر خويش يزيد را وليعهد كردهام و اكثر معارف و اكابر و اعيان مسلمانان با او بيعت كردهاند و به خلافت او رضا دادهاند اين چهار شخص رضا نمىدهند تو را مصلحت مىنمايد كه من اين بيعت را كه با يزيد كردهام و تأكيد پذيرفته است ، ترك اين بگويم ؟
هامش
[ ( 65 ) ] چ : اى مادر مؤمنين .
[ ( 66 ) ] چ : « و سخن دراز مكن » حذف شده است .