( 1 ) معاويه رسيد و مضمون آن معلوم گشت ، همنشينان خويش را گفت : مروان مكرّر از عبد الرّحمان شكايت نوشته . عبد الرّحمان پير شده و خرف گشته است . آنچه گفته نه از خويش گفته ، كسى ديگر او را بر آن داشته باشد . واجب مىكند كه از او تحمّل كنيم و او را نرنجانيم ؛ چه مردى پير و بزرگزاده است .
هيچ چيز ننوشت در جواب نامهء مروان و خود عزيمت حجّ رفتن مصمّم گردانيد و بر آن سمت روان شد . [ 325 الف ] چون [ 63 ] معاويه به نزديك مدينه رسيد ، جمله مردمان او را استقبال كردند . حسين بن على ( ع ) ، عبد الرّحمان بن ابى بكر ، و عبد اللّه بن زبير نيز از او استقبال كردند . چون معاويه ايشان را بديد ، روى ترش كرده گفت : من شما را به حسد و عداوت نيكو شناسم .
حسين بن على ( ع ) فرمود : آهسته باش اى معاويه كه ما اهل اين سخن نيستيم .
معاويه گفت : اهل اين سخنيد ، بلكه بتر از اين . و هم در سخن درشتى نمود و گفت :
شما كارى مىخواستيد و خداى تعالى غير آن را مىخواست ، لاجرم چنان شد كه خداى مىخواست .
چون در مدينه فرود آمد ، مردمان به رسم سلام نزد او مىشدند ، ابن زبير ، عبد الرّحمان ، و حسين ( ع ) هم برفتند . چون به در سراى معاويه رسيدند ، دستورى خواستند .
ايشان را رخصت دخول نداد تا رنجيده خاطر بازگشتند و از مدينه بيرون آمده ، به جانب مكّه روان شدند .
پس ، معاويه به مسجد آمده ، بر منبر شد و خطبهاى گفته حمد و ثناى بارى تعالى بر زفان آورد و درود بر پيغمبر ( ص ) فرستاد . پس ، سخن به ذكر پسر خويش يزيد كشيده گفت :
نمىدانم امروز كيست از پسر من در امر خلافت اهلتر ؟ در قريش آن فضايل كه پسر مراست در أحدى نيست . [ 64 ] مىبينم كه جماعتى او را نمىخواهند و به عيوبى كه در وى نيست ، او را منسوب مىدارند . ترك اين سخن نخواهند گفت تا از من بلايى بديشان نرسد كه ايشان را از بيخ بركند . از پس كار خويش رويد و دست از فضولى بداريد و الّا آنچه بينيد ، از خود بينيد .
هامش
[ ( 63 ) ] ل . م : از اينجا تا صحبت معاويه با عبد اللّه بن زبير را ندارد .
[ ( 64 ) ] چ : « در أحدى نيست » حذف شده است .