( 1 ) معاويه او را گفت : بنشين ، آفرين بر تو باد كه هيچ باقى نگذاشتى و هر چه گفتى راست گفتى .
آنگاه يزيد بن مقنع الكندىّ بر پاى خاست و گفت :
اى امير المؤمنين ، وليعهد اين است . و اشاره كرد به يزيد . و اگر كسى رضا ندهد ، اين است . و اشاره كرد به شمشير .
معاويه او را گفت : بنشين كه سخت نيكو گفتى .
پس ، حصين بن نمير بر پاى خاست و گفت : اى امير المؤمنين ، و اللّه كه اگر تو از دنيا به روى و يزيد را وليعهد نكرده باشى ، امّت محمّد ( ص ) ضايع كرده باشى .
پس ، معاويه به جانب أحنف بن قيس التفات نموده گفت : يا أبا البحر ، چرا سخن نمىگويى ؟
أحنف گفت : تو به احوال يزيد و مداخل و مخارج او از ما عالمترى و او را بهتر از ما مىشناسى اگر مىدانى كه تيمار خلافت چنانچه متضمّن رضاى خداى تعالى است و فراغت امّت محمّد مصطفى ( ص ) باشد مىتواند داشت ، در كار او با هيچ كس مشورت مكن و خلافت به دو ده و اگر دانى كه بدين كار چنان كه بايد قيام نتواند نمود ، دنيا را به دو مده و خود را در عذاب آن جهان مينداز . بر ما بيش از گفتن سمعا و طاعة نباشد .
معاويه او را گفت : أحسنت يا أبا البحر ، خداى تعالى جزاى تو از سمع و طاعت خير كناد .
پس ، همهء قوم به خلافت يزيد بيعت كردند و برخاستند .
چون كار بيعت بر يزيد خاتمت يافت ، معاويه نامهاى نوشت به مروان حكم به مدينه در معنى بيعت بر يزيد بر اين منوال :
بسم اللّه الرّحمن الرّحيم . امّا بعد ، بدان كه مشايخ مصر ، معارف شام ، بزرگان عراق ، و اعيان بلاد جزيره به نزد من آمدند و جمله با فرزند من يزيد به خلافت بيعت كردند و من او را وليعهد خويش گردانيدم . چون بر مضمون نامه واقف گردى ، بايد كه از اهل مدينه بيعت ستانى . و السّلام .
چون نامهء معاويه به مروان حكم رسيده مضمون معلوم گرديد ، كس فرستاد و وجوه مدينه را بخواند . ( 622 ) چون جمع شدند ، بر منبر شده خطبهاى بگفت . پس ، بارى تعالى را
الفتوح ( فارسي ) — صفحة 795
مساهمون: أحمد بن أعثم الكوفي
ص٧٩٥