تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الفتوح ( فارسي ) — صفحة 796

مساهمون:

ص٧٩٦
( 1 ) بستود و بر مصطفى ( ص ) درود فرستاد و گفت : اى مردمان ، امير المؤمنين را ضعف پيرى اثرى تمام كرده و در جهت كار خلافت انديشهء نيكو كرده كه متضمّن رضاى خداى تعالى و صلاح امّت مصطفى ( ص ) است . ما را بجز اطاعت و انقياد چاره نيست . گفتند : چه انديشه كرده است ؟ گفت : اراده مىكند كه يزيد ولد خود را به وليعهدى اختيار نموده باشد . [ 324 ب ] چون ذكر يزيد شنودند ، خاموش ايستادند . پس ، عبد الرّحمان بن ابى بكر گفت : دروغ مىگويى اى مروان و آن كس كه تو را بر اين سخن دلير گردانيده هم ، دروغ مىگويد . به خداى كه يزيد را اين افعال نيست و خصال پسنديده كه برشمردى ندارد . ما به خلافت او راضى نتوانيم شد . مروان در خشم شد و گفت : اين شخص كه اين سخن مىگويد چنان بزرگوار مردى است كه خداى تعالى اين آيه در شأن او فرستاده است .
وَ الَّذِي قالَ لِوالِدَيْهِ [ 61 ] أُفٍّ لَكُما
. خشم عبد الرّحمان زيادت شد و گفت : كار تو بدانجا رسيده كه تو قرآن در حقّ من تأويل مىكنى اى دشمن خدا ؟ تو آن كسى كه مصطفى ( ص ) تو را و پدر تو را از شهر بيرون كرده است . پس ، برخاست و پاى او بگرفت و گفت : اى دشمن خداى ، از اين منبر فرود آى كه اهل آن نيستى كه بر منبر روى و سخن گويى . چون عبد الرّحمان اين سخن بگفت و او را از منبر فرو كشيد ، جماعتى از بنى اميّه كه حاضر بودند به هم برآمدند و خواستند كه قصد عبد الرّحمان كنند . عايشهء صدّيقه خبر شد . از حجره بيرون آمد . چادرى فراخ پوشيده با جماعتى از زنان قريش كه در خدمت او مىبودند به مسجد آمد . چون مروان او را بديد ، بترسيد . پيش او شد و گفت : سوگند بر تو مىدهم اى مادر مؤمنان ، سخنى كه گويى حق گويى و چيزى از حقّ ضايع نگردانى . [ 62 ] عايشه گفت : من جز حقّ نگويم . گواهى مىدهم كه رسول خداى ( ص ) بر تو و پدر تو لعنت كرده است و تو طريد بن طريدى . تو را حدّ آن باشد كه با برادر من اين سخن گويى ؟ مروان خاموش ايستاد و هيچ جواب نداد . عايشه بازگشت . پس ، مروان نامه‌اى نوشت به معاويه و آنچه رفته بود باز نمود . چون نامهء مروان به
هامش
[ ( 61 ) ] ل : لوالدى . [ ( 62 ) ] چ : « و چيزى . . . نگردانى » حذف شده است .