تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الفتوح ( فارسي ) — صفحة 794

مساهمون:

ص٧٩٤
( 1 ) ديگر روز معاويه ضحّاك بن قيس را كه شحنهء شام بود بخواند و او را گفت : امروز معارف و اعيان اطراف را كه در اينجا حاضر آمده‌اند ، مىخوانم و سخنى كه از جهت يزيد دارم بخواهم گفت . چون همه حاضر شوند و مجلس خاص گردد ، اگر من خاموش باشم ، بايد كه تو مرا در سخن آرى و بر وليعهد كردن يزيد تحريض نمايى و در آن معنى كلمه‌اى چند نيكو بگويى . ضحّاك گفت : فرمانبردارم و چنان كنم كه تو را خوشدلى حاصل آيد . [ 57 ] چون امراى اطراف و اكناف و اعيان ولايت حاضر آمدند و بنشستند ، معاويه سخن آغاز نهاد . ابتدا تحميدى گفت و اصناف نعم و انواع عنايات بارى سبحانه ياد كرد و بر مصطفى ( ص ) درود فرستاد پس در معنى آيهء
أَطِيعُوا اللَّهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ
كلمه‌اى چند بگفت . پس سخن به ذكر يزيد كشيد و فضل و شجاعت و علم و سماحت او ياد كرد . ضحّاك فرصت يافته بر پاى خاست و روى به معاويه كرد و گفت : يا امير المؤمنين ، چون بر سر كوى مقصود رسيدى ، درمگذر كه حال جهان و جهانيان گردان است و سرانجام كار آدم فناست . لابد مردمان را والى بايد كه بعد از تو به كار خلايق كه ودايع خالقند قيام تواند نمود . تو را وليعهدى بايد كه تيمار مهمّات و مصالح عالميان بدارد . آنچه معلوم است امروز يزيد به حسن سيرت ، يمن بصيرت [ 58 ] ، وفور علم ، و حلم و سخاوت و شجاعت بر همگنان رجحان دارد . او را وليعهد خويش گردان و ما را متابعت و موافقت و طاعت و مبايعت او فرماى تا بعد از تو عالميان را راحتى و در حوادث امور و نوائب احوال پناه به او برند و در مشايم [ 59 ] اعمال و مناهج [ 60 ] آمال خويش حساب از او گيرند و به واسطهء بأس و سياست او راهها امن و مصلحان آسوده باشند و مفسدان ماليده . ضحّاك اين بگفت و خاموش شد ، پس سعد بن العاص بر پاى خاست و گفت : پسر امير المؤمنين معاويه توانگرى است كه از او امّيد توان داشت . مهترى است كه از او امن توان بود . مردى مذكور به سخاوت ، معروف به شجاعت ، و مشهور به عدل و سياست [ است ] . اگر از او عدل طلب كنى ، بيابى و اگر از خوفى و ترسى پناه به درگاه [ او ] برى ، هم تو را امن كرده آيد و هم تو را بىنياز كند . امير المؤمنين را فرزندى خلف است در تمشيت خلافت . [ 324 الف ]
هامش
[ ( 57 ) ] چ : « و چنان . . . آيد » حذف شده است . [ ( 58 ) ] چ : سريرت . [ ( 59 ) ] چ : مشاطم . [ ( 60 ) ] چ : متاحج .