تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الفتوح ( فارسي ) — صفحة 793

مساهمون:

ص٧٩٣
( 1 ) اگر او را وليعهد كنى ، پشيمان بشوى و من در اين كار انديشهء غرض ندارم و اين سخن آشكارا نخواهم كرد . آنچه مرا به خواطر مىرسد ، در سرّ با تو بگفتم . معاويه چون سخن او بشنود ، بخنديد و گفت : اى برادرزاده ، تو در پيرى شجاعت بياموختى . از اين شجاعت كه مىنمايى بر برادر خويش يزيد تو را پسنديده نيست . عظيم دليرى مىكنى كه اين سخن مىگويى . پس ، معاويه كس فرستاد و أحنف بن قيس را بخواند و در كار يزيد با او مشورت كرد . أحنف گفت : اگر راست بگويم ، از تو مىترسم و اگر دروغ گويم ، از خداى تعالى مىترسم . دست از من بدار و مرا از اين مشاورت معذور دار . هفت سال [ 56 ] اين انديشه در تعويق بود و در اين هفت سال معاويه مردمان را بر بيعت يزيد تحريض مىنمود و ترغيب مىداد . چو سال خمس و خمسين از هجرت مصطفى ( ص ) درآمد ، معارف و بزرگان هر شهر را بخواند . از كوفه و بصره و مصر جمعى آمدند . بعضى از مشاهير مدينه حاضر شدند و از ساير شهرها بزرگان و اعيان به نزد معاويه جمع آمدند . پس ، معاويه با ايشان در كار بيعت يزيد مشاورت كرد . مردى از اهل مدينه ، نام او محمّد بن عمرو بن حزم ، بر پاى خاست و گفت : اى امير ، يزيد را در كرم و مروّت و كثرت مال و شدّت حسب هيچ در نمىبايد . تو او را در اين ابواب پرورده و تعليم داده‌اى و او اهل اين كار است ، امّا مصلحت آن است كه تو در اين مهمّ بهتر بينديشى و نيك تأمّل كنى تا كدام كس را بر سر امت مصطفى ( ص ) والى مىنمايى . خداى تبارك و تعالى ولات را روز قيامت از اموال رعيّت سؤال خواهد كرد . [ 323 ب ] چون معاويه اين سخن بشنيد ، آه سرد بكشيد و گفت : اى پسر عمرو ، تو مردى نيكخواهى و سخنى كه گفتى بر اندازهء عقل و حصافت خويش گفتى الّا آن است كه از پسران صحابه مصطفى ( ص ) بيرون پسر من جمعى هستند و من پسر خويش را از پسران ايشان دوست‌تر دارم . مردم چون سخنان معاويه بر آن سياق شنيدند ، خاموش شدند و بازگشتند .
هامش
[ ( 56 ) ] ل : سالها .