( 1 ) عبيد اللّه بن زياد بن أبيه نزد [ 321 ب ] معاويه آمد و گفت :
اى امير المؤمنين ، اگر ولايت عراق به من دهى ، من آن ولايت را چنان محفوظ و مضبوط دارم كه هيچ كس مثل آن نتواند داشت .
معاويه گفت : پدر تو پنج سال امير عراق بود . چرا تو را هيچ كار نفرمود ؟
عبيد اللّه گفت : از بهر خداى كه اگر اين سخن امير المؤمنين را مردمان بشنوند ، مرا عيبى و عارى باشد .
معاويه گفت : ولايت عراق به تو دهم و تو را قايم مقام پدر تو گردانم و حقوق پدر تو در اين باب رعايت كنم و ليكن اين ساعت دل جانب خراسان دارم . بدان جانب رو و خاطر من از مهمّات خراسان فارغ گردان . بعد از آن ولايت عراق را به تو ارزانى دارم و تو را به منصب پدر رسانم .
عبيد اللّه گفت : مطيع و فرمانبردارم .
پس ، عبيد اللّه بر حسب فرمان معاويه به جانب خراسان روان شده ، مواضعى كه فتح نكرده بودند نيز فتح نمود و اموال و غنايم بسيار به دست آورد . پس ، به بخارا و سمرقند رفت و از آنجا مال وافر حاصل كرده ، كار را بدان درجه رسانيد كه پادشاهزادگان خراسان را بندهء خويش گردانيده ، ايشان را به نيابت خويش به جنگها مىفرستاد .
عاقبة الامر طريف بن قرّة الحنفىّ [ 50 ] را بر ولايت خراسان خليفهء خويش كرد و روى به خدمت معاويه آورده ، اموال و غنايم و تحف و ظرايف بىشمار پيش معاويه عرض داد .
معاويه او را محمدتها فرمود و امارت بصره و جايگاه پدر به دو داد و عبيد اللّه به تمشيت اين امارت بر سيرت پدر مشغول گشت . كار خراسان انتظام يافته اموال هر سال به معاويه مىآوردند تا آن وقت كه او را وفات رسيد و به دار جزا منزل ساخت .
ذكر انتقال امير المؤمنين حسن به جوار حق تعالى [ و وليعهدى يزيد ] [ 51 ]
از ثقات روات استماع افتاد كه چون معاوية بن ابى سفيان خاطر بر آن قرار داد كه يزيد ، ولد خود را وليعهد گرداند و مىدانست كه با وجود امام حسن ( ع ) اين أمر تمشيت نمىپذيرد زيرا كه يكى از شروط صلح آن بود كه معاويه در وقت وفات امر خلافت را به
هامش
[ ( 50 ) ] چ : طريق بن قرة الخنفى .
[ ( 51 ) ] ب . ت : اين بخش را ندارد .