( 1 ) ولايت خراسان بگشت و بيشتر شهرها را فتح كرد و غنايم بسيار يافت . خمس از آن جمله بيرون كرده به زياد بن ابيه فرستاد و باقى بر لشكر حصّه كرد . ( 616 )
پس ، غالب بن عبد اللّه در شهر مقام كرده لشكر را به اطراف مىفرستاد . [ 48 ]
ذكر زياد بن أبيه و معاملهء او با شيعهء على ( رضى )
چنين روايت كنند كه چون زياد در كوفه بود ، در آن ايام تتبّع شيعه و دوستداران امير المؤمنين على ( ع ) مىكرد و هر كجا يكى را از آن جماعت مىيافت ، مىكشت ، پاى ايشان مىبريد ، و چشمهاى ايشان برمىكشيد و معاويه بر حسب مصلحت ديد او مىرفت .
زياد از آن جماعت كه بر دوستى امير المؤمنين على ( رضى ) بودند چند معارف را بكشت چون حجر بن عدىّ الكندىّ ، عمرو بن الحمق الخزاعىّ و متّصلان و اصحاب ايشان را بكشت و آواره ساخت . ( 617 ) امير المؤمنين حسن ( رضى ) چون اين خبر بشنيد ، او را نفرين كرد و گفت :
خدايا ، زياد بن ابيه را بگير و بلايى هر چه سختتر بر او گمار و او را نكال كن كه تويى خداى بر همه چيز قادر . ( 618 )
خداى تعالى مناجات امير المؤمنين حسن ( ع ) را مستجاب نموده ، ورمى بر انگشت ستبر زياد بن ابيه از دست راست او پديد آمد كه همه روزه در ازدياد بود تا همه دست او را فرو گرفت و زياد از درد آن عظيم رنجور گشت ، پس ، اطبّا را بخواند . جمله اتّفاق كردند كه اين دست را ببايد بريد تا باقى تن سلامت ماند . ( 619 ) زياد بن أبيه گفت : من طاقت بريدن دست خويش ندارم . و آن علّت مستولى گشت . زياد شب و روز از درد فرياد مىكرد تا جان به قابض ارواح سپرد و او را در موضعى دفن كردند كه آن را ثويّه گويند .
چون زياد از دنيا رفت ، معاويه امارت بصره به سمرة بن جندب القرشىّ [ 49 ] داد .
سمره به بصره آمد و چون شش ماه امارت كرد ، معاويه او را معزول كرد و به جاى او عبد اللّه بن عمرو بن غيلان الثقفىّ را آنجا فرستاد و هم بعد از شش ماه او را معزول كرد و امارت به خالد بن سعيد بن العاص بن اميّه داد . ( 620 ) خالد بن سعيد در بصره بود كه
هامش
[ ( 48 ) ] ب : « پس ، غالب . . . مىفرستاد » حذف شده است .
[ ( 49 ) ] ب : سميرة بن جندب .