( 1 ) را ياد كرده ، بر مصطفى ( ص ) درود فرستاد و گفت :
اى مردمان ، معاويه فرموده است كه هر چه ما را از غنايم به دست آمده است از زر و سيم به بيت المال شام بفرستم . من از مصطفى ( ص ) شنيدهام كه اگر آسمان و زمين به مثل حلقهاى شود و بر گردن مردى افتد كه او از خداى بترسد خداى تعالى او را از آن بلا فرج بخشد . پس من قول رسول خداى ( ص ) را از قول معاويه و زياد بن ابيه برتر دانم . شما غزا كردهايد و غنيمت يافته ، خمس آن غنايم بيرون كنيد ، باقى از آن شما باشد .
پس ، حكم بر اين جمله خمس بيرون كرد و باقى به مسلمانان بگذاشت و دعايى خواند بر اين منوال :
أللّهمّ إنّى قد قسمت بين المسلمين غنايمهم بالسويّة ، أللّهمّ إنّى قد سئمت بنى اميّة و سئمونى ، فأرحهم منّى و أرحنى منهم .
بار خدايا ، من غنايم به سويّت بر مسلمانان حصّه كردم ، اى بار خدايا ، من از بنى اميّه ملول شدهام و ايشان هم از من ، بار خدايا ، مرا از ايشان و ايشان را از من باز رهان .
اين دعا بگفت و بعد از آن يك هفته بيش عمر نيافت و به رحمت خداى پيوست .
چون اين خبر به زياد بن أبيه رسيد ، مردى را بخواند كه او را غالب بن عبد اللّه الليثىّ گفتندى و او را مثالى نوشت [ و ] به امارت خراسان روان كرد . اين غالب بن عبد اللّه مردى بود معروف [ كه ] سعادت خدمت مصطفى ( ص ) يافته بود و روز فتح مكّه بر مقدّمهء لشكر رسول خداى ( ص ) بود . پس ، به حكم فرمان و اشارت زياد بن ابيه روى به خراسان نهاده به شهر مرو فرود آمد و چندان مقام كرد كه لشكر او بياسودند . پس ، به ولايت طخارستان و مضافات رفت و آن اطراف را فرو گرفت . او را فتحهاى نيكو برآمد و غنايم بسيار به دست آورد . پس ، پنج يك از آن بيرون كرده ، به زياد بن أبيه فرستاد و باقى بر لشكر خويش حصّه نمود . [ 321 الف ] در اين اثنا غالب را دشمنان پديد آمده ، لشكرها جمع آورده ، روى به دو نهادند .
غالب زياد بن ابيه را از آن حال اعلام داد و از او مدد خواست . زياد ربيع بن زياد الحارثىّ [ 47 ] و عبد اللّه بن أبى عقيل الثقفىّ [ را ] كه عمّ حجّاج بن يوسف بود با لشكرى انبوه به مدد غالب بن عبد اللّه فرستاد . چون ايشان به دو پيوستند ، غالب قوّت گرفت و گرد
هامش
[ ( 47 ) ] ب : رفاع بن زياد .