تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الفتوح ( فارسي ) — صفحة 785

مساهمون:

ص٧٨٥
( 1 ) و اين قصيده سخت معروف و مشهور است . مالك را در مرو وفات رسيد و قبر او در مرو زيارتگاه متبركى است . سعيد چون به اين ولايت دست يافت و مال بسيار او را حاصل گشت ، به جانب مدينه بازگشت و نامه‌اى نوشت به معاويه و از او امارت خراسان استعفاء خواست . معاويه دانست كه مراد او چيست ، يعنى مال بسيار به دست آورده است و نمىخواهد كه بعد از آن سفر كند لهذا او را معاف داشت . سعيد در مدينه مقام كرد و آن ملكزادگان را كه به گرو از آنجا آورده بود به دهقنت و خدمت خرماستانهاى خويش مشغول گردانيد . ايشان را عظيم ناخوش آمد ؛ چه دهقنت و عمارت كار ايشان نبود . روزى سعيد به تفرّج خرماستانهاى خويش شده بود آن ملكزادگان او را فرو گرفتند و بكشتند و بگريختند و به پناه كوهى شدند از كوههاى مدينه . جمعى ايشان را تعاقب نموده تا آنها در آن كوه از تشنگى و گرسنگى بمردند . [ 320 الف ] سعيد دخترى داشت . روزى كنيزكى با جمال از آن خويش به انواع حلى و زيور و جامه‌هاى قيمتى برآراست و از سراى بيرون فرستاد و گفت : هر كس پدر مرا دو بيت مرثيه گويد كه مرا پسند افتد اين كنيزك با هر زر و زيور و جامه كه بر اوست ، به دو بخشم . شعراى مدينه حاضر آمدند و اشعار بگفتند . دختر سعيد را موافق نيفتاد تا آنكه مردى از عبد القيس بيامد و گفت : من مرثيهء پدر تو چنان كه تو را خوش آيد ، بگويم . دختر سعيد گفت : اگر بگويى چنانچه گفته‌ام كنيزك و آنچه با اوست تو را باشد . آن مرد اين دو بيت كه ثبت مىشود بگفت .
يا عين أذرى دمعة * و ابكى الشهيد ابن الشهيد فلقد قتلت بغرّة [ 45 ] * و جلبت حقّك من بعيد
( 614 ) دختر سعيد گفت : راست و نيكو گفتى مرا چنين دل مىخواست . و كنيزك به دو بخشيد .
هامش
[ ( 45 ) ] نچ : بعزّة .