( 1 ) بودند . چون شب درآمد ، از يك ديگر بازگشتند . يك ماه تمام همچنان ميان ايشان جنگ مىافتاد و هر روز ظفر از سعيد مىبود تا از ايشان خلق بسيار بكشت و بردهء بسيار بگرفت .
مالك الرّيب كه هر روز پيش سعيد مبارزتها مىنمود و مرديها مىكرد ، سعيد را دليرى و شجاعت او عظيم خوش مىآمد ، امّا او را هيچ تشريف نمىداد و در حقّ او انعامى نمىفرمود . مالك را آن حالت عظيم ناخوش آمد و طمع انعام و احسانى مىداشت . چون [ 319 ب ] وفا نمىشد ، در آن معنى قطعه شعر [ ى ] بگفت و از سعيد شكايتى كرد . سعيد آن شعر بشنيد ، التفاتى نكرد . بعد از آن مالك او را هجوى گفت . ( 613 ) سعيد اراده كرد كه او را بكشد ليكن از اقارب و اصحاب او احتراز كرد و او را بخواند و تشريفى نيكو فرموده ، عذرها خواست . مالك عذر او قبول كرد و سعيد همچنان بر ظاهر سمرقند مىبود و جنگ مىفرمود و روز و شب نمىآسود . عاقبت چون دانست كه سمرقند را به جنگ نتواند گرفت ، با ايشان صلح كرد . اهل شهر هم به صلح راضى بودند بر پانصد هزار درم قبول كردند و شرط نمودند كه دروازهء شهر باز كنند تا سعيد از يك دروازه درآيد و از دروازهء ديگر بيرون رود . اهل شهر مال مصالحه بدادند و سعيد چنانچه گفته بود از دروازهء شهر داخل شد و از دروازهء ديگر بيرون رفت . ملك سمرقند او را تحفهها و هديهها فرستاد و سعيد همه را قبول كرد و لشكر را مواجب بداد و كار ساخته كرده ، از سمرقند به جانب بخارا بازگشت .
چون به بخارا رسيد ، روزى چند در آنجا مقام كرد . ملكهء بخارا كس نزد سعيد فرستاد و گفت :
ما به قول خويش وفا كرديم تو نيز وفا كن و پسران ملوك بخارا را كه به گرو دادهايم مرخص فرماى .
سعيد ابا نمود و آن پادشاهزادگان را باز نداد . پس از آنجا برخاست و بر جوى بلخ بگذشت و به مرو آمد .
مالك بن الريب در مرو بيمار شد و عظيم رنجور گشت . چون دانست كه از آن بيمارى برنخواهد خاست ، قصيدهاى گفت كه تا هنوز بر زفانها جارى است . دو بيت از آن ثبت افتاد .
ألا ليت شعرى هل أبيتنّ [ 43 ] ليلة * بوادى الغضا ازجى [ 44 ] القلاص النواجيا
أ لم ترنى بعت الضّلالة بالهدى * و أصبحت فى جيش بن عثمان غازيا
هامش
[ ( 43 ) ] أبدين .
[ ( 44 ) ] چ : ارجى .