( 1 ) چون سعيد آنجا رسيد ، مالك پيش او آمد . سعيد از احوال او پرسيد [ مالك ] تقرير كرد كه به چه منوال زندگانى مىكند . سعيد تعجّب كرد و شكل و شمايل و قد و قامت و حسن و جمال او او را خوش آمد ، از او پرسيد : آخر مردى بدين نيكويى و مردانگى كه تويى چرا روا مىدارى كه راهزنى و مال مردم به ناحقّ برى ؟
گفت : از غايت دست تنگى و ديگر آنكه مىخواهم كه پيوسته بخشش كنم و در حقّ دوستان و آشنايان احسان كنم . مال ندارم لهذا بدين كار تن در دادهام ، مىستانم و مىبخشم و مىخورم .
سعيد گفت : اگر من تو را از اين كار بىنياز گردانم ، ترك اين افعال مىكنى ؟
[ 318 ب ] گفت : چرا نكنم . در خدمت تو آثار خوب ظاهر نمايم و شكر نعمت خويش لازم دانم .
سعيد گفت : پيوسته در خدمت مىباش تا آنچه خداى تعالى روزى كند ، با هم بخوريم و ببخشيم . تو را نيكو بدارم و هر ماه پانصد درم به تو مىدهم تا به كسى كه خواستى مىبخش .
مالك گفت : بدين راضى شدم . پس ، به خدمت او از پارس به نيشابور آمد .
چون سعيد به نيشابور رسيد ، جماعتى از اصحاب عبد اللّه بن عامر بن كريز آنجا بود ، به سعيد پيوستند . سعيد ايشان را به واجبى بنواخت و يك ماه در نيشابور بايستاد و گزيت از اهل ذمّه بستد . پس از نيشابور به مرو شده از آنجا نيز گزيت حاصل كرده به لشكر داد و به سمت سمرقند روان شد . چون به حوالى بلخ رسيد ، بفرمود تا از آب عبره كنند و خويشتن در مقدمه لشكر [ از ] آب عبره كرد . در اثناى آنكه لشكر او آب را عبره مىكردند ، آواز دو شخص شنيد كه غلامان خويش را آواز مىدادند . يكى مىگفت : اى علوان ، و ديگرى مىگفت : اى ظفر . سعيد از نام علوان و ظفر كه بشنيد به فال نيكو گرفت و گفت : دست ما بالاى دست خصمان خواهد بود و ظفر خواهيم يافت - إن شاء اللّه . و از آنجا برفت .
پس ، به جانب بخارا رفت . چون به بخارا رسيد ، بر دروازهء بخارا فرود آمد . آن وقت پادشاه بخارا زنى بود كه او را ختك خاتون گفتندى . شوهر او پادشاه آن شهر بود و او را وفات رسيده و او به جاى شوهر حكمران آن ملك بود . سعيد عزيمت كرد كه با شهر جنگ كند . ختك خاتون از اين معنى خبر يافت و جماعتى از معارف بخارا پيش او فرستاد و از او صلح خواست . سعيد اجابت كرد و بر سيصد هزار درم صلح قرار داد و بدان
الفتوح ( فارسي ) — صفحة 782
مساهمون: أحمد بن أعثم الكوفي
ص٧٨٢