( 1 ) اصحاب خويش قسمت كرده سپاه را ساخته گردانيد . پس ، وكيل عبيد اللّه بن أبى بكره را بخواند و نوشتهء عبيد اللّه به دو داد [ 318 الف ] چون برخواند ، گفت : چنين كنم و بدهم . مرا فرموده است كه تو را دويست هزار درم بدهم يا به چهار هزار هزار درم مدد كنم .
سعيد گفت : همانا اين مبلغ نفرموده باشد ، سهو كرده باشى .
وكيل گفت : غلط نكردهام ، تو مال بستان و فارغ باش .
سعيد از كرم و مروّت عبيد اللّه تعجبها كرده ، يكى از خدمتكاران او گفت :
اى امير [ 39 ] ، مصلحت در آن است كه جايزهء عبيد اللّه نستانيم و بر آن اقتصار كنيم و به خراسان رويم ؛ چه ما را اين مبلغ مال تمام باشد .
سعيد گفت : چون لشكر جمع شد و امير خدمتى فرموده است ، چنين نتوان كرد لهذا به جانب خراسان روان بايد شد .
پس ، از بصره بيرون آمد . سادات عرب و وجوه معارف ولايت بصره در خدمت او و با اين لشكر جرّار به جانب فارس روان شدند .
چون سعيد به فارس رسيد ، مالك بن الرّيب [ 40 ] كه در فارس بود پيش او آمد . اين مالك بن الرّيب مردى بود فصيح و نيكو روى و شجاع و پيش از اين در نواحى مدينه بودى و راه زدى . مروان حكم كه معاويه او را امارت مدينه داده بود ، كسان فرستاد تا او را بگيرند . مالك بن الرّيب خبر يافت گريخت . حارث بن حاطب الجمحي كه نايب مروان بود مردى از انصار به طلب مالك و ياران او بفرستاد . آن مرد انصارى در رفتن تعجيل نمود و جهد كرد تا مالك را دريافت . او را بگرفت و خدمتكارى را از آن او كه او را حرويه گفتندى . چون هر دو را بگرفت بازگشت و ايشان هر دو را به غلامى از آن خويش سپرد و حجّت گرفت كه ايشان را به احتياط نگاه دارد و بر عقب او بياورد . غلام ايشان هر دو را مىراند و خود سوار بود و شمشيرى بر ميان بسته داشت . ناگاه مالك بن الرّيب برجست و دستهء شمشير او بگرفت و غلام نيام شمشير بگرفت . مالك شمشير از نيام برآورده ، بر سر غلام بزد و او را بكشت و بينداخت . پس ، بر اسب او برنشست و بر عقب انصارى بتاخت و او را دريافت و هم بكشت و بگريخت ، به بحرين آمد و از آنجا به فارس آمده همان عادت دزدى و راهزنى به دست گرفت .
هامش
[ ( 39 ) ] چ : اى خداوند .
[ ( 40 ) ] ب . چ : مالك الديب .