( 1 ) تو در آنچه كردى و مىكنى ، انكارى نداريم . [ 317 ب ] معاويه چون سخن او بشنود ، بخنديد . پس گفت :
راست گفتى اى برادر زاده ، عثمان بهتر از من بود و مادر تو بهتر از مادر يزيد ؛ چه زن قريشى بهتر از زن تيمى باشد و امّا آنچه مىگويى كه من بهتر از يزيدم هرگز بدان راضى نمىشوم . بدان خدايى كه جان همه در قبضهء قدرت اوست كه اگر از عراق تا اينجا كه من نشستهام ، رسنى بند [ كنند ] و از آنجا تا اينجا امثال تو دست در آن رسن زده باشند ، من يزيد را از همه دوستتر دارم و ليكن تو را حقوق بسيار است و اهمال آن در شرع و مروّت محظور شناسم . دل خويش خوش دار كه خراسان به تو دادم . مثال و علم بستان و به سعادت بر آن سمت روان شو ؛ باشد كه خداى تعالى آن ولايت را بر دست تو فتح كند .
پس ، فرمود تا او را مثالى نوشتند و طبل و علم دادند و نامهاى نوشت به زياد بن ابيه بدين مضمون :
امّا بعد ، سعيد را مواجبى معين كردهايم ، آنچه او را بدان احتياج باشد به مرد و مال و سلاح مدد كن و مردى كافى معامله شناس با او بفرست تا از حال اموال خراسان و آنچه ستانيده و خرج كرده باشد با خبر باشد و ثبت نمايد .
چون سعيد عزم بيرون آمدن از شام مصمّم گردانيد ، عبيد اللّه بن أبى بكره و ديگر برادر او عبد الرّحمان كه از جمله موالى عثمان بودند به نزد او آمدند و او را گفتند :
وكيل ما در بصره است ، اين نامه كه به دو نوشتهايم ، بستان و به دو رسان و مالى كه به تو دهد فراگير و بدان اسباب سفر خويش ساخته گردان . [ 38 ]
سعيد آن نوشته و مثال معاويه بستد و به جانب بصره روان شد . چون به بصره رسيد ، به نزديك زياد بن أبيه رفت و مثال معاويه به دو داد . چون زياد مطالعه كرد ، گفت :
سمعا و طاعة .
پس ، فرمود تا مردم ساخته جمع كردند و جماعتى از اهل فسق و فجور كه محبوس بودند از حبسخانه بيرون آورده ، عرض دادند چهار هزار نفر برآمد ، ايشان را به خدمت سعيد بداشت . پس ، از هر طرف فوج فوج دررسيدند و به سعيد پيوستند تا لشكرى انبوه بر سعيد گرد آمد و زياد چهار هزار هزار درم به دو فرستاده سعيد آن مال بستد و بر
هامش
[ ( 38 ) ] ت : « چون سعيد عزم . . . ساخته گردان » حذف شده است .