( 1 ) فرو نگذاريم و آنچه ممكن گردد از مراعات و شفقت در حقّ او به جاى آريم - إن شاء اللّه .
معاويه چون اين فصل از حارث بشنيد ، خنديد و حارث را مراعات نموده او را جايزهاى نيكو بداد و او را اجازت مراجعت فرمود .
اين بود قصّهء زياد بن ابيه با معاويه كه او را برادر خويش خواند و چون گاه بصره قرار گرفت معاويه زياد بن أبيه را بخواند و ولايت بصره به دو داده او را آنجا فرستاد و فرمود كه منازعت ترك كند ، قاعدهء عدل ممهّد گرداند ، طريق انصاف و سويّت پديد آورد ، مصلحان را آسوده دارد و مفسدان را بمالد . زياد گفت : چنين كنم اى امير المؤمنين و هيچ دقيقه از دقايق اشارهء تو فرونگذاشته بلاد بصره را از عدل و سويّت مالامال گردانم .
پس ، زياد بن ابيه به بصره آمد . مردمان را بترسانيد و بر طاعت و متابعت ترغيب و تحريض نمود و كار بر مردمان تنگ گرفت . اندك تهمتى كه بر كسى نهادندى بر او ابقا نكردى . عاقبة الأمر ولايت بصره چنان مضبوط كرد و قاعدهء عدل و انصاف بر آن منوال پديد [ 31 ] آورد كه هيچ كس را حاجت نيفتادى شب در سراى ببستى و اگر چيزى از كسى در كوچه يا بازار بيفتادى هيچ آفريده را زهرهء آن نبودى كه آن را برداشتى . البتّه تعرّض آن نكردندى تا صاحبش بازآمدى و متاع خويش برگرفتى . بر اين جمله عدل و انصاف پيش گرفت . دوستى او در دل اخيار و ابرار جاى گرفت و دزدان و شريران از او هراسان شدندى . به سبب سياست او ولايت بصره [ 316 الف ] معمور گشت و مردمان در خصب و نعمت افتادند و دلها بر محبّت وى قرار گرفت . ( 611 )
خطبهء زياد بن ابيه كه پيش از او هيچ كس مثل آن نگفت
در اثناى آن عدل و انصاف يك روز زياد منادى فرمود و خلق را به مسجد جامع خواند . چون حاضر آمدند ، زياد بر منبر شد و بارى تعالى و سبحانه را حمد و ثنا گفت و بر محمّد مصطفى ( ص ) درود فرستاد ، پس گفت :
اى مردمان ، شما در من عظيم غلط كرديد و كمال حال و غور خاطر من به حقّ المعرفة
هامش
[ ( 31 ) ] س . چ : با ديد .