( 1 ) اى مردم ، پسر آكلة الأكباد به من نامه نوشته و هر نوع كلمات تهديدآميز در قلم آورده . از او تعجّب دارم كه مىداند مخدوم من و مولا و مقتداى من پسر عمّ مصطفى ( ص ) باشد كه جمله مهاجر و انصار در خلافت و امامت او كمر انقياد بسته ، و غاشيهء اطاعت او بر دوش گرفته ؛ و شمشيرها بر گردن نهاده منتظر اشارهء فرمان او ايستاده ، و رضاى او را به رضاى بارى تعالى موافق دانستهاند . معاويه مرا به چشم ديده و مىبيند ؟ بدان خدايى كه قادر بر كمال است اگر از امير المؤمنين اجازت مىداشتم ، جواب او را چنان مىدادم كه عبرت جهانيان گردد .
اين كلمات بگفت و از منبر فرود آمد . [ 315 الف ] امير المؤمنين على ( ع ) از نوشتهء معاويه به زياد خبر يافت ، نامهاى به زياد نوشت بدين منوال :
امّا بعد ، ما ولايت فارس را به تو دادهايم و به حمد اللّه كه تو را اهليّت كفايت اعمال آن طرف هست ، چنانچه به فكر صائب و ثبات قدم آن ولايت را مضبوط داشتهاى . توكّل بر فضل بارى تعالى كن و از او - جلّ ذكره - يارى خواه و از مكر و كيد معاويه نيك بر حذر باش . و السّلام . ( 608 )
اين مكاتبات در حال حيات امير المؤمنين على ( ع ) بود . بعد از شهادت آن حضرت كار به امام حسن ( ع ) رسيد و او با معاويه صلح كرده ، به دو تسليم نمود ، چنانچه مذكور شد . و خلافت بر معاويه قرار گرفت و كار او انتظام تمام يافت . معاويه خواست كه زياد در خدمت او باشد تا به واسطهء حزم و عزم و شهامت و حصافت [ 30 ] او كارها مكفى گردد ؛ چه زياد به دهاء و غناء در جهان نظير نداشت و سخت عاقل و كامل و واهى و مميّز بود .
امّا ، لقيط بود و شخصى از بنى ثقيف ( 609 ) كه او را عبيده گفتندى ، دعوى پدرى او كردى و چون مجهول بود ، زياد از او ننگ داشتى . معاويه انديشيد كه به چه چيز او را بتواند فريفت و در سلك خدم و حشم خويش تواند كشيد ؛ تا باشد كه او را به خود ملحق سازد و به پدر خويش باز خواند و نسب او را از بنى اميّه ثابت گرداند .
معاويه در حيات امير المؤمنين على ( ع ) به دو چيزى نوشته بود و رمزى از اين معنى در قلم آورده و در آن باب بيتى چند گفته چنانچه مذكور شد ، و بعد از وفات امير المؤمنين
هامش
[ ( 30 ) ] چ : حضافت .