تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الفتوح ( فارسي ) — صفحة 773

مساهمون:

ص٧٧٣
( 1 ) پسر خال عثمان بود ، به بصره فرستاد و بعد از يك ماه او را معزول كرد و ولايت به زياد بن ابيه داد . [ 314 ب ]

كيفيّت آنكه معاويه گفت كه زياد بن ابيه برادر من است

در مبدأ حال ، زياد در خدمت امير المؤمنين على ( ع ) بود و آن حضرت ايالت فارس به دو داده بود . زياد آن ولايت را در ضبط آورد و قلاع اطراف را نيز فرو گرفت و در آن ولايت متمكّن گشت . معاويه از حال او و استقلال او و نفاذ امر او خبر يافت و بر او گران آمد كه چنان اميرى دور از دست او باشد . پس ، گرد تزوير و حيله برآمده ، خواست تا منزلت و مكانت او را نزد امير المؤمنين على ( ع ) به زيان آورد و او را به طرف خود مايل سازد لهذا نامه‌اى نوشت بر او بر اين منوال : امّا بعد ، از سفاهت تو اى مرد عظيم در تعجّب افتاده‌ام كه تو را چنان به خواطر مىرسد كه به سبب تصرّف قلاع فارس عجبى و تكبّرى بر خود گرفته ، مانند مرغان كه پناه به آشيانهاى خويش برند ، پناه به آن قلعه‌ها برده‌اى . از دست من كجا خلاص توانى شد ؟ به خدا قسم كه اگر نه حسابى بودى كه از تو برگرفته‌ام حال سليمان پيغمبر بودى كه به بلقيس پيغام فرستاد كه
ارْجِعْ إِلَيْهِمْ فَلَنَأْتِيَنَّهُمْ بِجُنُودٍ لا قِبَلَ لَهُمْ بِها وَ لَنُخْرِجَنَّهُمْ مِنْها أَذِلَّةً وَ هُمْ صاغِرُونَ .
و در آخر نامه اين ابيات بنوشت :
للّه در رماء انما رحيل * لو كان يعلم ما يأتى و ما يذر إنّى يكون له راى بعاش به * و قد مضى خير من بعده خير تنفى أناك عبيدا فى سحافة * اذ تحطب الناس و الوالى بها عمر فافخر بوالدك الادنى و والده * ان ابى حرب له فى قومه خطر و ابعد ثقينا فإنّ اللّه باعدها * و ليس يجمعها فى اصلها مصر و العقل مطرف والداى تجربها * فيه لصاحبه الايراد و الصدر
چون اين نامه به زياد رسيد ، بر منبر شد و خطبه‌اى بگفت . بعد از حمد بارى تعالى و درود بر محمّد مصطفى ( ص ) گفت :