( 1 ) امير المؤمنين حسن ( ع ) گفت : راست مىگويى اى مسيّب ، اين كار كه كردم سهوى عظيم است . اكنون تدارك اين را چه تدبير ؟
مسيّب گفت : تدبير آن است كه از اين بيعت و مصالحه كه كردهاى ، باز گردى و به سر كار خويش شوى و او را بگويى كه تو عهد بشكستى و در حضور من گفتى كه خواهم به عهد وفا كنم خواهم نه .
امير المؤمنين حسن ( ع ) گفت : من دل از اين كار برگرفتهام . غدر از من نيكو نباشد و خاتمت مرضى ندارد . اگر من خواهان حرمت و جاه بودمى ، معاويه را آن محلّ نبودى كه در برابر من بايستادى ؛ چه من در كلّ احوال و ساير اعمال صبورتر و ثابتقدمتر باشم تا به جنگ چه رسد و ليكن من بدين مصالحت كه كردهام ، صلاح كار مسلمانان خواستم ، شما نيز به قضاى بارى تعالى راضى شويد و اين كار به او بگذاريد و طريق مناقشت و منازعت مسپريد تا مصلحان برآسايند و از مفسدان باز رهند .
در اثناى اين حال كه امير المؤمنين حسن ( ع ) با مسيّب اين كلمات مىگفت ، مردى از اهل بصره ، نام او عبيدة بن عمرو الكندى ، درآمد ، زخمى ناخوش بر روى داشت و امير المؤمنين حسن ( ع ) او را مىشناخت ، از او پرسيد : اين زخم چيست كه بر روى تو است ؟
گفت : اين زخم در جنگى كه با معاويه كرديم در موافقت قيس بن سعد مرا رسيده است .
حجر بن عدى الكندى گفت : كاشكى تو آن روز از اين زخم به مردى و ما همه هلاك شديمى و اين روز را نديديمى . امروز كار به مراد دل خصم شد و ما دلتنگ و غمناك بمانديم . [ 24 ] مرگ ما را از اين زندگانى بهتر و خوشتر . [ 313 ب ] چون اين سخنان بگفت ، امير المؤمنين حسن ( ع ) را ناخوش آمد و افسرده خاطر به وثاق خود مراجعت فرمود و كس فرستاده حجر بن عدىّ را بخواند . چون حاضر آمد ، او را مراعات كرده تلطّف نمود و گفت : من شفقت تو دانستهام و اعتقاد تو معلوم دارم . آن سخن كه در مجلس معاويه گفتى ، جاى آن نبود . مىخواستم كه در آن مجلس تو را دلدارى دهم امّا جماعتى بيگانه حاضر بودند . دل فارغ دار و ناخوشدلى به خويش راه مده . من از اين كار كه كردم جانب شما را منظور داشتم تا شما آسوده باشيد و خون مسلمانان ريخته نگردد . من از اين دنياى غدّار طمع جاه و زيادتى مال ندارم لهذا عهدهء بزرگ خلافت از
هامش
[ ( 24 ) ] س . چ : « و ما دلتنگ . . . بمانديم » حذف شده است .