( 1 ) پس ، معاويه در سخن آمد و گفت :
اى مردمان ، بدانيد كه پيش [ از ] ما هر طايفهاى كه بعد از وفات پيغمبر خويش با يك ديگر طريق مخالفت سپردند و شيوهء منازعت پيش گرفتهاند ارباب خير و صلاح مغلوب بودهاند و اصحاب شرّ و فساد غالب ، الّا امّت محمّد رسول اللّه ( ص ) كه تقدير بارى سبحانه و تعالى در حقّ ايشان چنان است كه در كلّ احوال اهل صلاح مستولى باشند و فسّاق و فجّار مخذول و منكوب . آنچه تا اين غايت از محاربتها و مكاوحتها افتاد و خونها ريخته شد و خلل به احوال مسلمانان راه يافت ، همه گذشت . امروز به حمد اللّه كارها را نظمى و نظامى پديد آمد و پريشانيها و تفرقه زايل گشت و بعد از تزلزل بسيار حقّ در مركز خويش قرار يافت . غرض از شرطها كه در مبدأ اين كار كردم الفت و موافقت و اجتماع كلمهء امّت بود . چون پريشانيها زايل گشت و نايرهء فتنه فرو نشست و دعوت ما عزيز شد ، هر شرطى كه كردهام امروز مردود است و هر وعدهاى كه دادهام سررشتهء آن به دست دارم ، خواهم بدان وفا كنم و خواهم نه ، شما را مجال آن كار نباشد كه خلاف آن گوييد و بكنيد ، شما را اطاعت و متابعت بايد . و السّلام . [ 313 الف ] مردمان از سخن معاويه به هم برآمدند و در خشم شدند و او را دشنامها دادند و قصد زخم او كردند و نزديك بود كه آتش فتنه افروخته شود و خونها ريخته گردد . معاويه بترسيد و از گفتهء خويش پشيمان شد . پس ، مسيّب بن نجبه الفزارىّ [ 23 ] برخاست و به نزد امير المؤمنين حسن ( ع ) آمد و گفت :
چندانكه تأمّل مىكنم به هيچ نوع مرا اين مشكل حلّ نمىشود و تعجب من از تو به آخر نمىرسد كه چرا با معاويه صلح كردى و چهل هزار مرد شمشير زن در خدمت تو . اين چه كار بود كه كردى و نفس خويش و فرزندان و اهل بيت و شيعه را از او عهدى نستدى ؟
صلحنامهاى نوشتهاى كه ميان تو و ميان اوست و ديگر مردمان چنان كه مىبايد از آن خبر ندارند و بدين سبب است كه معاويه بر منبر مىرود و مىگويد عهدى كه كردهام اختيار به دست من است خواهم بدان وفا كنم خواهم نكنم . در حضور تو چنين سخن مىگويد . و اللّه كه اين سخن با تو مىگفت و با هيچ كس ديگر نمىگفت ، سهوى بزرگ تو را افتاد ، عاقبت آن كار خير باد .
هامش
[ ( 23 ) ] چ : مسيب بن نخبة الفرارى .