تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الفتوح ( فارسي ) — صفحة 764

مساهمون:

ص٧٦٤
( 1 ) امير المؤمنين حسن ( ع ) گفت : اى برادر من [ 15 ] ، آنچه مىگويى حقّ و صدق است . آيا با كدام معين و ناصر با دشمنان جنگ كنم و با كدام يار و غمخوار طلب حقّ خويش كنم ؟ مىبينى كه اين گروه با پدر بزرگوار ما چه كردند و امروز با من چه معامله پيش آوردند . با اين طايفه چه اعتماد و با اين گروه چه امّيد توان بست ؟ حسين بن على ( ع ) چون اين كلمات از برادر بزرگوار خود شنيد ، خاموش شد . [ 16 ]

ذكر مصالحه نمودن حضرت امام حسن با معاويه

پس امير المؤمنين حسن ( ع ) عبد اللّه بن حارث بن نوفل ( 604 ) را كه خواهرزادهء معاويه بود ، بخواند و او را گفت : به نزديك معاويه شو و او را بگوى در اين كار انديشه كرده‌ام . اگر تو كه معاويه‌اى با بندگان خداى تعالى زندگانى نيكو خواهى كرد و ايشان را بر جان و مال و فرزند ايمن خواهى داشت و به اوامر و نواهى خداى تعالى و سنن محمّد مصطفى ( ص ) قيام خواهى نمود ، اين كار به تو سپارم و با تو صلح كنم و اگر بر حسب مراد خواهى رفت و بر خلقان پادشاهى خواهى كرد و ترك نخوت و رعونت نخواهى گفت و كار بر مذاق طبيعت خواهى گزارد نه بر وفق شريعت ، من نيز چندانكه امكان باشد با تو بكوشم و چندانكه ممكن گردد در دفع تو سعى نمايم ؛
حَتَّى يَحْكُمَ اللَّهُ بَيْنَنا [ 17 ] وَ هُوَ خَيْرُ الْحاكِمِينَ .
عبد اللّه بن حارث بر حسب اشارهء امير المؤمنين حسن ( ع ) به نزد معاويه شد . معاويه چون او را ديد ، پرسيد : به چه كار آمده‌اى ؟ عبد اللّه شمّتى از آن حال تقرير كرد . معاويه به غايت خوشدل شد و گفت : هر مراد كه حسن بن على ( ع ) دارد بگوى و هر چه مىخواهد بيان كن تا جمله را به اجابت مقرون گردانم . عبد اللّه گفت : امير المؤمنين حسن در اين كار چند درخواست كرده است . معاويه گفت : تقرير كن تا بشنوم . عبد اللّه گفت : بر آن قرار امر را بر تو تسليم مىكند كه اگر تو را پيش از او وفات رسد ، خلافت از آن [ 311 الف ] او باشد و در اين مدّت كه تو به خلافت قيام مىنمايى هر
هامش
[ ( 15 ) ] چ : اى نور ديدهء من . [ ( 16 ) ] س . ل : گفتگوى حسنين ( ع ) را ندارد . [ ( 17 ) ] ل : بينن .