( 1 ) بر بودند و اسباب او غارت كردند و ببردند . امير المؤمنين حسن ( ع ) چون حال بر اين منوال ديد گفت :
لا حول و لا قوّة إلّا باللّه العلىّ العظيم .
پس ، دلتنگ و پريشان خاطر بر اسب نشست و بر آمد . مردى از بنى اسد نام او سنان بن الجرّاح الأسدى از پيش او براند و در ساباط مداين در خانهاى تاريك مخفى شد . چون امير المؤمنين حسن بر او بگذشت ، از خانه بيرون دويد و با حربهاى كه در دست داشت زخمى بر ران او زد . امير المؤمنين حسن از اسب بيفتاد و بيهوش شد .
چون به هوش آمد ، از او خون بسيار رفته بود و ضعيف شده بود . جراحت او ببستند و او را به مداين آوردند . سعد بن مسعود الثقفى عمّ مختار بن أبو عبيده آن وقت عامل مداين بود .
امير المؤمنين را در كوشك سپيد فرود آورده ، خدمتها كرد و اطبّا را بخواند و فرمود تا جراحت او بديدند ، گفتند :
زخم علاج پذيرد و زود مندمل شود . امير المؤمنين را دل فارغ بايد داشت كه هيچ خطر نيست .
در اثناى آن حال كه اطبّا علاج مىكردند ، خبر آوردند كه معاويه از پل منبح [ 11 ] بگذشت و آب فرات را عبره كرده در مقابل قيس بن سعد فرود آمد . پس ، ميان ايشان محاربات افتاد و قيس بن سعد نيك بكوشيد . آن روز كشش بسيار رفت و معدودى از طرفين كشته و خسته شدند . قيس انتظار وصول امير المؤمنين حسن ( ع ) مىبود و از واقعهء ساباط مداين [ 12 ] و تفرقهء لشكر خبر نداشت .
همان روز آن خبر در ميان هر دو لشكر فاش شد كه لشكر از آن حضرت برگشتند و اسباب او را غارت نموده ، زخمى منكر به او زدهاند [ كه ] از آن جراحت سخت رنجور است . قيس چون اين خبر بشنيد ، عظيم انديشمند شده از حدّ بيرون مغموم و دلتنگ گشت ، لكن به اين سخنان نپرداخته به تعبيهء لشكر پرداخت و روى به جنگ آورد . آن روز از لشكر معاويه و قيس بن سعد چند مبارز نامى كشته شدند و بسيارى مجروح گشتند .
معاويه كس نزد قيس فرستاد [ 310 الف ] و پيغام داد و گفت :
تو از جهت كدام كس جنگ مىكنى و بيهوده ياران خويش و ياران ما را به كشتن مىدهى ؟ مگر نشنيدهاى كه لشكر حسن ( ع ) از او برگشته ، متفرّق شدهاند و او را زخمى بر ران زدهاند كه از آن در خطر است ؟ محاربت ما اين وقت هيچ فايده ندارد . مصلحت
هامش
[ ( 11 ) ] ل : منخ . چ : منج .
[ ( 12 ) ] چ : آن حضرت .