( 1 )
جنگى كه مقدّمهء صلح بين امام حسن ( ع ) و معاويه شد [ 9 ]
چون معاويه جواب مكتوب امير المؤمنين حسن ( ع ) را بفرستاد ، ضحّاك بن قيس الفهرىّ را بخواند و به نيابت خويش در ولايت شام بداشت و جمعآورى لشكر نموده با شصت هزار سوار روى به جانب عراق نهاد . امير المؤمنين حسن ( ع ) از اين حال خبر يافت ، فرمود تا به عمّال و نوّاب او به هر طرف مثالها نوشتند و از حركت معاويه اعلام دادند . پس ، فرمود :
ساخته شويد تا به جنگ گمراهان شام رويم .
چون لشكر جمع شد ، چهل هزار سوار و پياده درآمد . پس ، مغيرة بن نوفل بن حارث را به جاى خويش در كوفه بگذاشت و از كوفه بيرون آمده ، روى به جانب شام نهاد تا به دير عبد الرّحمان فرود آمد . چون يك روز بياسود ، قيس بن سعد عباده ( 603 ) را بخواند و دوازده هزار [ 10 ] سوار ملازم او فرمود و گفت :
تو را در مقدّمه ببايد رفت و پيش معاويه ببايد گرفت .
قيس گفت : فرمانبردارم يا امير المؤمنين . و از كنار آب فرات به جانب شام روان شد .
پس ، امير المؤمنين حسن از آنجا كوچ كرده ، به ساباط مداين فرود آمد . روزى چند آنجا مقام كرد تا لشكريان از رنج راه برآسودند . چون خواست كه از آنجا روان شود ، امرا و اعيان لشكر را بخواند . چون حاضر شدند ، برخاست و خطبهاى بگفت . بعد از حمد و ثناى خداى تعالى و درود بر محمّد مصطفى ( ص ) فرمود :
اى مردمان ، شما بدان شرط با من بيعت كردهايد كه با هر كس صلح كنم ، صلح كنيد و با هر كس جنگ كنم ، جنگ كنيد . به خدايى كه قادر بر كمال است مرا با هيچ كس بعضى و كينهاى نيست و از شرق تا غرب عالم از هيچ كس كراهتى و آزارى ندارم .
بدانيد كه الفت و امن و سلامت و اصلاح ذات البين [ 309 ب ] دوستتر دارم از پريشانى و تفرقه ، و دشمن مىدارم دشمنى و عداوت و خصومت را . و السّلام .
چون مردمان اين كلمات از لفظ امير المؤمنين حسن ( ع ) بشنيدند ، دانستند كه او ترك خلافت بخواهد گفت و با معاويه صلح خواهد نمود لهذا عظيم در خشم شدند و به هم برآمدند . كار بدان درجه رسيد كه قصد او كردند و جامه بر تن او دريدند و مصلّى از زير او
هامش
[ ( 9 ) ] ب . ت : اين بخش را ندارد .
[ ( 10 ) ] چ : دو هزار .