( 1 ) ديگرى حارث بن سويد التميمىّ داد و فرمود : به نزد معاويه رويد و اداى رسالت نماييد ، بلكه او را به متابعت و مطاوعت من تحريض نماييد ؛ باشد كه از سر منازعت برخيزد و به صراط [ 6 ] هدايت آيد .
گفتند : چنين كنيم كه امير المؤمنين مىفرمايد . پس ، روى به جانب شام نهادند .
چون به نزد معاويه رسيدند ، سلام كردند و نامه بدادند . چون معاويه از فحواى نامه واقف شد ، در جواب نوشت :
بسم اللّه الرّحمن الرّحيم . امّا بعد ، نامهء تو رسيد و بر مضمون آن وقوف حاصل گشت . آنچه از مناقب و فضايل مصطفى ( ص ) ياد كردهاى و شمّتى از علوّ شأن او در قلم آورده بودى ، بلى چنان است و زيادت [ 308 ب ] از آن جملهء عالميان بر وفور جلالت و سموّ مرتبت و علوّ منقبت او متّفقند و در مدايح اوصاف او نظمها گفتهاند و به زفان اخلاص مىگويند :
اى نامه تو دستگير آدم * وى خلق تو پاى مرد عالم
فرّاش درت كليم عمران * چاوش رهت مسيح مريم
از نام محمّدت مسمّى * حلقه شده اين بلند طارم
تو در عدم و گرفته قدرت * اقطاع وجود زير خاتم
در خدمت انبيا مشرّف * وز حرمت اوليا مكرّم
نابوده به وقت خلوت تو * نه عرش و نه جبرئيل محرم
نايافته عزّ التفاتى * پيش تو زمين و آسمان هم [ 7 ]
در جمله ، نعت وصف آن صدر بدر عالم زيادت از آن است كه در تحت عبارت و قلم تواند آمد و اين معنى از شرح مستغنى است .
فصلى در تنازع امّت در كار خلافت درج فرموده بودى و از اكابر قريش به تعريض و كنايت شكايت گونه كردهاى . اگر چه آن شكايت ظاهرا در قلم نياورده بود [ ى ] و كسى را [ در ] شكوه مسمّى و معيّن نكرده بودى ، امّا از ضمن كلمات و سياقت سخن معلوم مىشد كه اكابر و اركان صحابه را چون صديق ، فاروق ، ابو عبيده ، طلحه ، زبير و صلحاى مهاجر را در آنچه بعد از انتقال مصطفى ( ص ) به جوار رحمت بارى تعالى خلافت را بر پدر تو [ 8 ] على
هامش
[ ( 6 ) ] س . چ : شاهراه .
[ ( 7 ) ] س . ل : ابيات فارسى را ندارد .
[ ( 8 ) ] چ : او .