( 1 ) بنياد شرك و كفر را برانداخت . رقم عزّت بر نواصى خواص و عوام كشيد و جماعتى را كه خواست از ميان [ 308 الف ] اعراب به شرف عزّت از ديگران ممتاز گردانيد و [ محمّد ( ص ) ] را به كتابى چون قرآن مخصوص گردانيد . چون ايّام حيات او به آخر رسيد و از دنياى فانى به نعيم جاودانى انتقال فرمود ، در كار خلافت و امامت سخنها رفت . جماعتى در آن مهمّ طريق منازعت پيش گرفتند و طايفهاى از انصار و زمرهاى از مهاجر گفتند كه هر يك از ما را خليفه بايد تا تمشيت امور خلايق كند . قبيلهء قريش جواب دادند كه ما به تمهيد اين قاعده از شما أولىتريم ؛ چه ما اوليا و عشاير [ 4 ] و اقارب او هستيم ، واجب آن كند كه شما در اين كار مداخلت ننماييد و در حقّ ما با ما منازعت نكنيد . مهاجر و انصار گفتند همچنين است و بر قريش در آن باب اعتراض نكردند . بعدها قريش طريق جحود [ 5 ] پيش گرفتند و از طريق انصاف انحراف ورزيده ، جانب ما را فرو گذاشتند . ما صبر را شعار و دثار خويش ساخته از در منازعت و مخاصمت برنيامديم تا مبادا خللى در دين اسلام راه يابد ، لهذا موافقت نموديم . الحال در همهء عالم مرا بيرون تو هيچ منازع نمانده است و عجب دارم كه تو را در دين سابقه نيست و در اسلام اثرى محمود ندارى چرا با ما در حقّ ما منازعت مىكنى ؟ ميان ما و تو حكم بارى سبحانه و تعالى است و به تضرّع و ابتهال از او - جلّ جلاله - خواستهايم و مىخواهيم كه ما را از زخارف دنيوى نباشد كه موجب حجاب نعيم آن جهانى باشد . چون امير المؤمنين على ( ع ) در حين ارتحال امر خلافت به من سپرد ، امروز خلافت و امامت هم از وجه اهليّت و هم از طريق ميراث حقّ من است و تو را اين حال معلوم . از خداى بترس اى معاويه ، و دست از اعمال فاسد و اشغال باطل بدار و جانب امّت سيّد المرسلين رعايت كن و در آن كوش كه خونهاى مسلمانان ريخته نشود و كار ايشان نظمى و نظامى گيرد و صلاحى و سلامتى روى نمايد
إن شاء اللّه و لا حول و لا قوّة إلّا باللّه و السّلام .
پس ، نامه را به دو نفر از اصحاب خويش يكى حبيب بن عبد اللّه و
هامش
[ ( 4 ) ] ل : عشيره .
[ ( 5 ) ] چ : حجود .