( 1 ) كردند - و اللّه أعلم .
روز ديگر امير المؤمنين حسن بن علىّ بن ابى طالب ( ع ) بيامد و با مردم نماز گزارد . بعد از نماز بر منبر رفت و خداى تعالى را ثنا گفت و بر مصطفى ( ص ) درود فرستاد پس ، گفت :
اى مردمان ، هر كس كه مرا مىشناسد ، مىشناسد و هر كس نشناسد ، بگويم تا بداند اگر چه يقين مىدانم كه احتياج به تعريف نباشد . اى مردمان ، دوش مردى را در خاك دفن كردند كه نه متقدّمين مثل او ديده باشند در انواع علوم و نه متأخّران مانند او خواهند ديد در فنون حلم . وقتى كه مصطفى ( ص ) او را به محاربت خصمان و مكاوحت دشمنان فرمودى ، جبرئيل از دست راست او بودى و ميكائيل از دست چپ و بس درنگ نيفتاد كه ظفر يافتى و دشمنان را مقهور و منهزم گردانيدى . بدانيد كه از مال دنيا نزد او چيزى نمانده است مگر هفتصد درم . انديشه چنان داشت كه بدان همشيرهء مرا كنيزكى خرد و چون دانست كه حال چيست و وقت ارتحال است مرا فرمود كه آن هفتصد درم به بيت المال برم و ترك خريدن كنيزك بگويم .
اين سخنها بگفت و از منبر فرود آمد و بفرمود تا ابن ملجم آن مدبر شقى را از زندان نزد او آوردند . ( 601 ) حسن به دست خويش شمشيرى بزد و سر او بپرانيد و شيعهء امير المؤمنين جثّهء او را پاره پاره كردند و جسدش را سوختند . ( 602 )
الفتوح ( فارسي ) — صفحة 754
مساهمون: أحمد بن أعثم الكوفي
ص٧٥٤