( 1 ) آن مرد او را بگرفت و در مسجد آورد و طپانچه بر روى او مىزد [ 64 ] و مردمان همچنان او را مىزدند تا پيش امير المؤمنين آوردند و او را بنشاندند . امير المؤمنين او را گفت : يا اخا ، من تو را بد اميرى بودم ؟
گفت : نه يا امير المؤمنين .
امير المؤمنين فرمود : ويحك ! پس چه تو را بر آن داشت كه با من چنين كردى و فرزندان مرا يتيم گردانيدى ؟
آن ملعون خاموش ايستاد . امير المؤمنين گفت :
وَ كانَ أَمْرُ اللَّهِ قَدَراً مَقْدُوراً .
پس بفرمود : او را در زندان بريد و حال او را مرنجانيد . چون مرا وفات رسد همچنان كه مرا ضربت زد او را بكشيد .
بعد از آن هر روز از حال او تفحّص فرمودى و گفتى : آن اسير خويش را طعام دادهايد ؟ اگر گفتندى نه ، فرمودى او را طعام دهيد .
طبيبان آن جراحت را علاجى مىكردند و سودى نمىداشت . چون امير المؤمنين دانست كه از آن زخم برنتواند خاست ، حسنين ( ع ) را و ساير فرزندان و اهل بيت خويش را كه حاضر بودند پيش طلبيد و گفت :
اى فرزندان من و اى اهل بيت من ، شما را وصيّتى خواهم كرد :
شما را به تقوى خداى تعالى وصيّت مىكنم و به طاعت او مىخوانم كه در اين دنيا بر كس افزونى نجوييد اگر چه بر شما افزونى جويند . بر آنچه از شما فوت شود از نعمتهاى دنيا غم مخوريد . سخن حقّ بگوييد ، اگر چه در باب خويشتن باشد . بر يتيمان رحمت آريد و درويشان را طعام دهيد چندانكه بتوانيد در حقّ مردمان طريق احسان سپريد . خصم ظالمان باشيد و مظلومان را يارى دهيد . بايد كه نكوهش مردمان شما را در راه حقّ دامنگير نيايد . [ 306 الف ] پس ، روى به محمّد حنفيّه كرد و گفت :
اى پسر من ، شنيدى كه برادران تو را وصيّت كردم . تو را هم وصيّت مىكنم و حجّت مىگيرم كه حرمت ايشان نگاه دارى و كارهاى ايشان را در چشم و دل خلق بيارايى و هيچ كار بىرأى ايشان نگزاردى .
هامش
[ ( 64 ) ] ل : و او را مىزد .