( 1 )
غوغاى نهروان
در اثناى آنكه امير المؤمنين على ( ع ) مقام به كوفه داشت و انتظار مىبرد تا ميعادى كه ميان معاويه نهاده بودند ، گذرد و آن وقت با اهل شام به سر جنگ شود طايفهاى از عبّاد و نسّاك از خواص امير المؤمنين على ( ع ) چهار هزار سوار با هم متّفق آمده ، از كوفه بيرون رفتند و خلاف آن حضرت ظاهر كردند و گفتند :
حكم نيست مگر خداى تبارك و تعالى و آن كس را كه در خداى عاصى باشد ، طاعت نبايد داشت .
و فوج فوج مردم از سوار و پياده بديشان مىپيوستند تا عدد آنها به دوازده هزار رسيد و از ظاهر كوفه كوچ كرده به موضع حروراء ( 580 ) فرود آمده ، عبد اللّه بن كواء [ 48 ] را بر خويش امير كردند .
امير المؤمنين آوازهء ايشان مىشنيد و متفكّر مىبود . آخر الأمر عبد اللّه بن عبّاس را گفت :
تو را نزد ايشان بايد رفت و معلوم كرد تا موجب جمعيّت ايشان چيست و چه مىگويند و آن جمعيّت چه مىجويند .
عبد اللّه بن عبّاس نزد ايشان رفت چون او را بديدند ، آواز برآوردند كه :
اى عبّاس ، تو همچنان بر خداى كافر شدهاى كه با على ابو طالب ( ع ) در ساختهاى .
از هر جانب همچنين سخن مىگفتند . عبد اللّه گفت :
من نتوانم كه با شما جمله سخن بگويم . يكى را بفرستيد تا سخنى كه داريد بگويد و جواب بشنود . ايشان مردى را فرستادند كه نام او عتاب بن الأعور التغليبى [ 49 ] بود . در برابر عبد اللّه آمد و بايستاد . هر چه مىگفت از قرآن مىگفت .
بر قرآن و معانى آن واقف بود . عبد اللّه خاموش بود تا هر چه خواست بگفت . آنگاه عبد اللّه سر برداشت و گفت :
آنچه خواستى ، گفتى . اگر بر معانى قرآن واقفى ، ليكن بر غلط افتادهاى و از راه راست منحرف شدهاى . حال گوش دار تا تو را سخنى جواب گويم و تو را مثلى زنم .
[ 301 ب ] عتاب گفت : بگوى تا بشنوم .
هامش
[ ( 48 ) ] ت . چ : عبد اللّه بن كوار .
[ ( 49 ) ] ل . م : عتاب بن التغلبى .