( 1 ) مصقله از رفتن به نزد معاويه پشيمان شد و نامهاى نوشت به برادر خويش نعيم كه در خدمت امير المؤمنين على ( ع ) سخنى از او گويد و عذرى خواهد و اجازت حاصل كند تا به خدمت آن حضرت باز گردد .
چون نامهء مصقله به نعيم رسيد ابناى عمّ خويش را از بنى بكر وايل بخواند و ايشان را گفت :
برادر من مصقله بدين مضمون نامهاى نوشته است و مىخواهد كه به خدمت امير المؤمنين بازگردد ، مرا حيا مانع است كه در خدمت امير المؤمنين سخن او گويم . شما را لطف مىبايد كرد و به وقت فرصت اين حال بر رأى امير المؤمنين عرضه داشت و اجازتى حاصل كرد تا به دو چيزى نويسند و او را باز خوانند .
ابناى عمّ او گفتند : چنين كنيم و اين حال عرض داريم .
پس ، به خدمت امير المؤمنين على ( ع ) آمدند و از حال نعيم و خجالت او عرض داشتند و از مصقله سخن گفتند كه از جانب امير المؤمنين او را استمالت كنند و باز خوانند كه افسوس باشد كه چو [ 46 ] او مردى را در خدمت معاويه بگذارند . آن حضرت فرمود :
چنان كنيد و بنويسيد ، امّا مرا چنان به خاطر مىآيد كه فايده نباشد و مصقله باز نيايد . [ 300 الف ] حصين بن منذر گفت : امير المؤمنين شما را اجازت فرمود كه به مصقله نامهاى نويسيد و نامه را به من نماييد تا من چيزى بنويسم ؛ باشد كه در او اثر زيادت كند .
ابناى عمّ او گفتند : حصين بن منذر نامه بنويسد به مصقله .
پس ، حصين كلماتى چند نوشت بدين مضمون :
امّا بعد ، ما كه خويشان توييم اى مصقله از بنى بكر بن وايل مىدانيم كه تو در آنچه نزد معاويه شدى و به دو التجاء بردى غرض تو نه دين او بود نه دنياى او ، در رفتن نخواستى كه عيبى به جانب على ( ع ) باز گردد و در مبدأ عزيمت به جهت آن قدر مال كه نمىبايست گزارد تو را رفتن به نزد معاويه مصلحت نمود . بعد از آن چون در انديشيدى ، دانستى كه بدان محقر مال اين حركت نمىشايست كرد و معاويه را بر على ( ع ) و شام را بر عراق و سكاسك را بر ربيعه بدل نبايست گرفت . بدان هر چه به رضاى خداى
هامش
[ ( 46 ) ] چ : چه .