( 1 ) صرف كند و مرا دل نخواست كه مال به دو تسليم كنم ، اكنون چون تو طلب مىدارى ، به تو رسانم و منّت دارم .
عبد اللّه بن عبّاس گفت : سخن در اداى مال مىبايد .
مصقله گفت : فردا جمله مال بگزارم .
چون شب درآمد بگريخت ، و به كوفه شد . معقل نامهاى نوشت به امير المؤمنين و صورت حال مصقله بيان نمود و گريختن به بصره و از بصره به كوفه آمدن جمله باز نمود .
امير المؤمنين چون بر [ 299 ب ] ماجرا خبر يافت ، كس فرستاد و مصقله را بخواند و مال طلب داشت . مصقله جواب داد :
معقل و عبد اللّه عبّاس اين مال از من طلب داشتند من چنان دانستم كه از امير المؤمنين پوشيده خواهند داشت و مال حقّ امير المؤمنين بود برگرفتهام و به خدمت آن حضرت آورده ، هر وقت كه فرمايد ، تسليم كنم .
امير المؤمنين فرمود : اين ساعت تسليم كن .
مصقله گفت : كسى بفرستيد تا به دو رسانم .
القصّه مصقله آن روز صد هزار درم بگزارد و چهار صد هزار درم بر او باقى ماند .
چون شب در آمد ، بگريخت و به نزد معاويه رفت . روز ديگر امير المؤمنين او را طلب كرد معلوم شد كه نزد معاويه رفته است . امير المؤمنين فرمود : اسيران بنى ناجيه آزادند و مال بر ذمّهء مصقله بماند . ( 578 )
برادر مصقله نعيم بن هبيره كه در خدمت امير المؤمنين حرمتى و مكانتى داشت از حركات برادر خويش خجل و شرمنده گشت و او را ملامتها كرد و اين دو بيت در نامهاى بنوشت و نزد او فرستاد :
تركت نساء الحىّ بكر بن وائل * و أعتقت سبيا من لؤىّ بن غالب
و خالفت خير النّاس بعد محمّد * لمال قليل لا محالة ذاهب [ 45 ]
و خويشان او از ربيعه [ را ] آن حالت عظيم ناخوش آمد و همگان او را بر آن حركت ملامتها كردند .
هامش
[ ( 45 ) ] س . ل : دو بيت شعر عربى را ندارد .