تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الفتوح ( فارسي ) — صفحة 737

مساهمون:

ص٧٣٧
( 1 ) است و نه تو همه چيزها را بتوانى دانست و نه خاطر تو همه علوم را ادراك تواند كرد . هر حكمى كه امير المؤمنين در مهمّات و مشكلات فرمايد و در وقايع و حوادث كند ، ما را بدان رضا باشد . چرا خويشتن را در شبهت مىافگنى و گرد مخالفت مىگردى ؟ ترك اين لجاج بگوى و به سر متابعت و موافقت آرى و هر چه امير المؤمنين گويد و فرمايد ، قبول كن . خريّت گفت : لا و اللّه هرگز راضى نتوانم شد و روا ندارم كه به چنين مهملات تن در دهم تا از من [ 299 الف ] در قبايل عرب به چنين كارهاى بىاصل روايت كنند . شما را و على ( ع ) را نيست نزد من مگر شمشير . اين سخن بگفت و به آواز بلند گفت . [ 44 ] پس ، لشكر خويش را بخواند و بر معقل حمله كرد . معقل چون چنين ديد لشكر خويش را امر نمود كه به جنگ اقدام نمايند و خويشتن روى به كار آورد و بر خريّت و لشكر او حمله كرد . هر دو لشكر روى به هم آوردند . معقل در اثناى آن كرّ و فرّ فرصت يافته ، در ميان حربگاه بر خريّت دچار شده ، بر او حمله كرد و او را بر خاك مذلّت انداخت . پس ، اهل اهواز و بنى ناجيه را كه بر دور او جمع شده بودند درهم پيچيد و بسيارى از ايشان بكشت و اسير گرفته مال و اسباب ايشان را درهم آورد و به خدمت امير المؤمنين بازگشت . چون مصقلة بن هبيرة الشّيبانىّ ديد كه معقل كار خريّت را چگونه به مخلص رسانيد و بر چه نوع بنى ناجيه را اسير گرفته بود و مىآورد - و مصقله از طرف امير المؤمنين عامل بر اهواز ( 577 ) بود - معقل را گفت : شفقتى كن و اين اسيران را به من فروش كه اگر تو ايشان را پيش امير المؤمنين فرستى ، شايد همه را بكشد . معقل گفت : باز خر ، مال حاضر كن و اسيران را ببر . مصقله گفت : فردا جملهء مال بگزارم . معقل اسيران را به دو تسليم كرد و مصقله هم در حال جمله را آزاد كرده اسيران توقّف ناكرده به اوطان خويش بازگشتند . چون شب درآمد ، مصقله بگريخت و به بصره شد . ديگر روز معقل تفحّص كرد معلوم شد كه به جانب بصره رفته است پس نامه‌اى نوشت به عبد اللّه بن عبّاس و او را از كيفيّت حال خبر داد و جهد كرد كه مصقله را بگيرد و پانصد هزار درم بستاند . عبد اللّه او را بخواند و مال طلب داشت . مصقله گفت : برسانم به سر و چشم . معقل مىخواست كه اين مال از من بستاند و در مصالح خويش
هامش
[ ( 44 ) ] ل : « اين سخن . . . گفت » حذف شده است .
الفتوح ( فارسي ) — صفحة 737 | أحمد بن أعثم الكوفي / مستوفى