( 1 ) وقوف يابد ، كسى ديگر را به بصره فرستد تا تيمار آن عمل مىدارد و لوازم آن به امضا مىرساند كه من ترك آن كار بگفتم و خويش را از آن دور داشتم . و السّلام .
پس ، عبد اللّه اين نامه به امير المؤمنين بفرستاد و مردمان را گفت :
من بعد از اين در امارت بصره دخل نخواهم نمود تا از زفان مردم آسوده باشم . و برفت و در خانه بنشست .
چون نامهء عبد اللّه عبّاس به امير المؤمنين على ( ع ) رسيد و از مضمون آن وقوف يافت ، انديشمند شد و چون روا نمىداشت كه عبد اللّه از او ناخوشدل باشد هم در حال جواب عبد اللّه نوشت و او را استمالت داده و نوشت :
امّا بعد ، ما اين قدر كه نوشته بوديم از غايت اعتمادى بود كه بر كمال شفقت و حسن اخوّت و صدق مناصحت تو مىداشتيم . بدين قدر در خشم نبايست شد و ترك عمل بصره نبايد گفت . ما را چون آفتاب معلوم است كه آن سخن كه نوشته بودند و تقريرى كه كرده بودند ، دروغ محض است دل فارغ بايد داشت و برقرار معهود بر سر شغل و عمل خويش مىبايد بود كه ما را در جهان رضاى تو بايد . و السّلام .
چون خطاب امير المؤمنين به دو رسيد ، از انواع ملاطفت كه فرموده بود خرّم گشت و بر سر شغل و عمل خويش شد .
قصّهء فرار مصقلة بن هبيره به شام
پيش از واقعهء صفّين امير المؤمنين على ( ع ) خريّت بن راشد ( 576 ) را بر امارت شهر اهواز مقرّر نموده بود كه بدانجا رفته ، آن نواحى را مضبوط دارد و مهمّات آن ولايت را سرانجام نمايد . در آن وقت كه امير المؤمنين على ( ع ) از صفّين به جانب كوفه بازگشت و خريّت بن راشد در اهواز از حكم حكمين خبر يافت ، او را موافق نيفتاد . لشكرى جمع كرد و بر امير المؤمنين عاصى شد ، مال ولايت اهواز درهم آورد و به لشكر داد و خلاف و عصيان ظاهر گردانيد . امير المؤمنين مردى را از اخيار اصحاب ، نام او معقل بن قيس