( 1 ) أبو الأسود ( 574 ) و زياد بن أبيه ( 575 ) را بخواند و گفت :
من به حكم و اشارت امير المؤمنين على ( ع ) به مكّه خواهم رفت تا به شرايط امامت قيام نمايم و مناسك حجّ به اقامت رسانم . شما هر دو را در تقديم مهمّات و مصالح دين و ديانت نايب خويش گردانيدم . أبو الأسود به شرايط نماز و لوازم امامت قيام مىنمايد و زياد به مهمّات ملكى و مالى مقرّر و معيّن است . مىبايد كه هر دو موافق يك ديگر باشيد و در رعايت جانب رعايا مبالغت نماييد و چنان كنيد كه در غيبت من هيچ خلل به اعمال دينى و دنيوى راه نيايد بل چنان بايد كه به واسطهء اهتمام شما هر روز رونق كارها بيفزايد و به ميامن موافقت شما مصالح دين و دنيا هر روز منتظمتر باشد .
أبو الأسود و زياد گفتند : چنان كنيم إن شاء اللّه . عبد اللّه عبّاس ايشان را وداع كرده ، به جانب مكّه روان شد .
روزى چند ميان أبو الأسود و زياد مودّتى بود و به موافقت يك ديگر مهمّات ملك را تمشيت مىدادند تا آنكه ميان ايشان كدورتى شد و منازعت پديد آمد . أبو الأسود زياد را هجوى گفت . زياد بشنيد ، در خشم شد و او را دشنام داد . أبو الأسود در هجو بيفزود و در مذمّت او هجوى ديگر بگفت ، [ زياد ] از آن عظيم برنجيد و ميان ايشان مخالفت پديد آمد .
معارف بصره خواستند ايشان را آشتى دهند و آن غبار و نقار از ميان ايشان برگيرند ، ميسّر نشد تا عبد اللّه عبّاس از حجّ باز رسيد . زياد از أبو الأسود شكايت كرد و هجوهايى كه او را گفته بود باز گفت . عبد اللّه كس فرستاد و أبو الأسود را بخواند و او را ملامتها كرد و گفت :
و اللّه كه اگر تو از بهايم بودى ، بهتر بودى و اگر شتربانى بودى ، چندان تميز نداشتى كه شتران را به كنامگاه و آبشخور بردى . تو را با هجو بزرگان و آزاده مردان چه كار ؟ به چه قوّت و كدام قدرت زبان طعن و ذمّ بر ارباب عقل و اصحاب علم دراز مىكنى و سخنهاى ناشايسته مىگويى ؟ در خود متحيّرم كه چگونه منصب امامت به تو داده ، خلقى را نماز تباه كردم و به چه عذر بگويم ؟ چرا حدّ خويش نگاه ندارى ؟ برخيز و از پيش من دور شو و هر كجا كه خواهى رو . [ 297 الف ] أبو الأسود برخاست ، رنجه دل و كوفته خاطر از نزد عبد اللّه عبّاس بيرون آمد . همه روزه در كار خود متحيّر بود ، بر خويش مىپيچيد و صلاح كار خويش از هر نوع حيلهها مىانديشيد . عاقبة الأمر دل بر آن قرار داد كه به امير المؤمنين چيزى نويسد و حال خويش
الفتوح ( فارسي ) — صفحة 732
مساهمون: أحمد بن أعثم الكوفي
ص٧٣٢