( 1 ) در شب به راه راست خواندم هم در روز ، هم آشكارا ، هم نهان . خواندن من ايشان را جز نفرت نمىفزايد و هيچ كس در ايمان آوردن رغبت نمىنمايد . مرا با شما همين افتاده است . روزگار در خصب و نعمت مىگذرانيد و از راه تفرّج اشعار مىخوانيد و به كسب و كار و پرستيدن كميت راهوار مشغوليد لهذا تقويت دين و جنگ با احزاب شياطين شما را دامن نمىگيريد ، سلاحها از دست نهاده و نام و ننگ و عار فراموش كرده [ ايد ] و دلهاى شما از ذكر خداى تعالى فارغ شده است . [ 31 ]
هر چند امير المؤمنين از اين سخنان بگفت ، مردمان خاموش بوده هيچ نمىگفتند .
امير المؤمنين گفت :
اين حال از همه عيبتر است كه معاويه قوم خويش را هر كار كه مىخواهد مىفرمايد ، اطاعت مىكنند ، هر گاه مىخواند ، اجابت مىنمايند ، به حرب مىفرستد بىتأمّل مىروند و بر يك ديگر پيشدستى مىكنند و من كه على ابو طالبم شما را مىخوانم ، مرا جواب نمىدهيد . چه توان كرد جماعتى كه ارباب عقل و اصحاب بصاير بودند روى در نقاب تراب كشيدند . با كه سخن مىگويم در منزل اعوان وفا و اخوان صفا [ 294 ب ] نماندند .
كدام كس را بخوانم ، امروز به دست جماعتى خساس الناس گرفتارم كه ملامت در ايشان اثر نمىكند ، نصيحت ايشان را سود نمىدارد ، نظر ايشان از عوارف امور قاصر است و همّت ايشان بر كسب مال و جاه مقصور . انديشه مىكنم كه از ميان شما بيرون روم و كار شما با شما بگذارم و بعد از اين از شما مددى و معاونتى نخواهم . مىنگرم كه پس از من واليان [ ى ] باشند كه شما را به انواع عذاب معذّب دارند و عطا از شما باز گيرند .
امير المؤمنين هر چند از اين نوع كلمات مىگفت ، هيچ كس جواب نمىداد .
امير المؤمنين خاموش ايستاد . پس ، از منبر فرود آمد و به سراى شد . آن شب از غايت دل نگرانى به احوال مسلمانان آن حضرت را خواب نگرفت . ديگر روز بيرون آمد و به مسجد رفت ، بر منبر شد و بارى تعالى را حمد و ثنا گفت پس ، روى به مردمان آورد و فرمود :
اى مردم از آن مىترسم كه دولت و سعادت نصيب دشمن و حرمان و مشقّت بهرهء شما گردد به حكم آنكه ايشان امير خود را اطاعت مىكنند و گوش به فرمان او دارند و شما نافرمانى مىكنيد . ايشان در آنچه معاويه مىگويد ، با يك ديگر متفقند و سخنى كه من
هامش
[ ( 31 ) ] س . ت : « روزگار در خصب . . . شده است حذف شده است .