( 1 ) نام او عبد اللّه بن ثوابه ، از خوف بسر پناه به حصارى برده بود . بسر او را سوگندان داد و با او عهد كرد كه چون از حصار بيرون آيد ، به دو قصدى نكند . چند نوبت عهد در ميان آمد تا ملكزاده به سخن او فريفته شد و اعتماد كرد و از حصار بيرون آمد . بسر فرمود او را بكشند . پادشاه گفت :
من خويش را گناهى نمىدانم كه بدان سبب كشتن بر من واجب شود .
بسر گفت : بلى ! تو را اين گناه هست .
پرسيد : بيان كن تا چه گناه دارم .
گفت : دوستى على ابو طالب ( ع ) و ترجيح نهادن او بر معاويه و بيعت ناكردن به معاويه .
پادشاهزاده چون دانست كه از دست او خلاص نخواهد شد ، گفت :
مرا چندان مهلت ده كه دو ركعت نماز بگزارم و عمر را بدان ختم كنم .
بسر گفت : بگزار . هنوز از نماز فارغ نشده بود كه او را پاره پاره كردند - رحمه اللّه .
چون اين اخبار به سمع امير المؤمنين على ( ع ) رسيد ، عظيم دلتنگ شد و فرمود كه منادى كردند و مردمان را بخواندند . چون حاضر آمدند ، آن حضرت بر منبر رفت و خطبهاى بگفت و خداى را بستود و بر محمّد ( ص ) درود فرستاد [ 294 الف ] و گفت :
اى مردم ، بدانيد كه هر چه مىكنند از خير و شرّ در شب و روز اندك و بسيار آن بر خداى تعالى پوشيده نيست . اى بندگان خداى ، از او بترسيد و در امر و نهى او تقصير مكنيد . بدانيد كه معاويه بسر بن أرطاة را با لشكرى انبوه به يمن فرستاده است و فرموده كه از راه حجاز رود . آن دشمن خداى بر وفق سخن معاويه به مكّه و مدينه رفته و خلقى بسيار كشته و خانههاى مسلمانان را پس از غارت سوخته و خراب كرده است . اين ساعت دفع او از لوازم و فرايض است ، كيست كه رغبت جهاد دارد ؟ ساخته بايد شد و روى به دفع بسر آورد . هر كس كه توانايى غزا و جهاد داشته باشد و خود را به ترك اين غزا و جهاد بگويد ، خلل به دين و ديانت او راه يابد .
امير المؤمنين اين كلمات چند نوبت بر زفان مبارك براند ، هيچ كس او را اجابت نكرد و در آن مجاهدت رغبت ننمود . امير المؤمنين گفت :
شما را چه بوده است كه جواب اين سخن نمىدهيد ؟ شما را به جهاد دشمن مىخوانم ، اجابت نمىكنيد . حال من با شما چون حال نوح پيغمبر است آنجا كه مىفرمايد
قالَ رَبِّ إِنِّي دَعَوْتُ قَوْمِي لَيْلًا وَ نَهاراً فَلَمْ يَزِدْهُمْ دُعائِي إِلَّا فِراراً ،
مىگويد كه من [ قوم ] خويش را هم