تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الفتوح ( فارسي ) — صفحة 724

مساهمون:

ص٧٢٤
( 1 ) پس ، مردمان مكّه از روى اضطرار نه از روى اختيار با معاويه بيعت كردند و در آن متابعت از بسر عظيم ناخوشدل بودند از جهت آنكه بسر زفان وقيعت به امير المؤمنين على ( ع ) دراز مىكرد . بسر چند روزى در مكّه مقام كرد . بعد از آن شيبة بن عثمان العبدىّ را بخواند و او را بر مكّه به نيابت خويش گذاشت و گفت : اى اهل مكّه ، بدانيد كه من عزيمت قلع و استيصال شما داشتم و مىخواستم شما را مالشى نيك بدهم ، اما اين ساعت از حرمت اين خانهء معظم از شما عفو كردم . انديشه چنان است كه به طائف روم و حال آن بقعه باز دانم . مىبايد كه بر جادّهء بيعت معاويه ثابت قدم باشيد و گرد خلافت مگرديد . البتّه اگر سر از خطّ فرمان برداريد و پاى از دايرهء متابعت بيرون نهيد ، باز گردم و خرد و بزرگ شما را از شمشير بگذرانم ، خانمان شما را به باد تاراج دهم ، سراهاى شما را خراب كنم و آتش در زنم تا از شما ساكن دارى و نافح نارى نگذارم . بسر اين كلمات بگفت و اهل مكّه را از اين نوع تهديد نمود و به جانب طائف روان شد . [ 293 الف ] چون نزديك طائف رسيد ، مغيرة بن شعبه ( 570 ) به استقبال او بيرون آمد و از جهت قوم خويش سخنى بگفت و شفاعت كرد . پس گفت : اى امير ، تا تو از شام بيرون آمده‌اى از حال تو تفحّص مىكردم و چون دانستم كه طلب خون عثمان مىكنى ، بدان خوشدل بوده‌ام و ثناها گفته‌ام ؛ چه هر وقت كه دوست و دشمن نزد تو يكسان باشد ، بر تو خللها راه يابد و دوستان را از تمهيد قاعده مصادقت نفرت افتد و دشمنان را مجال عداوت گردد و جرأت بيفزايد ، هم از وجه شريعت هم طريقت سزاى فعل بد بر او لازم آيد . بسر چون سخن مغيره بشنيد ، خاموش بايستاد و سخن نگفت و هيچ كس از اهل طائف را نرنجانيد و كلمه‌اى ناخوش نگفت . چون وارد شهر شد ، يكى از مبارزان لشكر خود را بخواند و گفت : جمعى با خود برگير و به جانب بثاء [ 27 ] شو و جماعتى از محبّان على ابو طالب ( ع ) [ را ] كه در آن موضعند به قتل برسان و خانمان ايشان در آتش بسوزان . [ 28 ] او به موجب فرمان بسر بدان ناحيت شد و جمعى از بىگناهان را به موجب دوستى امير المؤمنين على ( ع ) بكشت و مراجعت نمود . پس ، به نجران ( 571 ) رفته مردى بزرگوار
هامش
[ ( 27 ) ] خ . ت . چ : بثاله . [ ( 28 ) ] چ : « و خانمان . . . بسوزان » حذف شده است .