( 1 ) برآورد و فرمود تا سراهاى قومى از انصار را آتش در زدند . ( 567 ) پس ، مردمان را به بيعت معاويه خواند ، اگر خواستند و اگر نه طوعا و كرها به معاويه بيعت كردند . پس ، كس فرستاد جابر بن عبد اللّه الأنصارى ( 568 ) را بخواند .
جابر بن عبد اللّه اجابت نكرد ؛ زيرا كه مردى بزرگوار و معمّر بود . بسر قصد كرد كه او را بكشد ، امّ سلمه زوجهء [ 292 الف ] حضرت رسول از آن خبر يافت كسى به نزد بسر فرستاد و او را امان خواست . بسر گفت :
لا و اللّه كه او را امان ندهم تا آن وقت كه با معاويه بيعت نكند .
جابر بن عبد اللّه از راه ضرورت با او بيعت كرد و بسر چند روزى در مدينه بماند تا از همگان بيعت بستد ، منادى فرموده مردمان را بخواند ، چون حاضر آمدند ، گفت :
از شما عفو كردم ، اگر چه شما اهل عفو نيستيد به حكم آنكه جماعتى كه خاموش باشند و بدان تن در دهند كه امام و مقتداى ايشان را در حضور ايشان هلاك كنند ، اهل عفو و احسان نباشند و اگر شما را در اين دنيا بر اين جنايت عقوبت كردندى هم سزاوار بودى .
بالجمله اين ساعت [ از ] عقوبت و تعذيب شما در گذشتم و عزيمت مكّه دارم . ابو هريره را نايب خويش گردانيدم مىبايد كه گوش به اشارت او داريد و او را مطيع و منقاد باشيد و از خلاف او بپرهيزيد . بدان خدايى كه يكتاست كه اگر به سر نافرمانبردارى و عصيان شويد ، باز گردم و جمله را گردن زنم چنان كه نسل شما منقطع گردد . و السّلام .
پس ، از مدينه به جانب مكّه روان شد . قثم بن عبّاس بن عبد المطّلب [ 25 ] آن وقت از طرف امير المؤمنين على ( رضى ) در مكّه بود . چون شنيد كه بسر عزيمت مكّه دارد ، از آنجا بيرون رفت . چون بسر به مكّه نزديك شد ، خواجگان و اشراف و اكابر مكّه به رسم استقبال بيرون آمدند . چون بسر ايشان را بديد ، بانگ بر ايشان زد و ايشان را دشنامهاى قبيح داد و گفت :
بدان خدايى كه وحدانيّت صفت اوست كه اگر اين كلمهاى كه امير المؤمنين معاويه مرا گفت و مرا بدان وصيّت كرده مانع نيامدى ، هيچ كس از شما زنده نگذاشتمى .
اشراف مكّه به يك جمله آواز برآوردند و گفتند :
اى امير ، ما از تو چشم آن نداريم كه اين چنين سخنان در حقّ ما كه اقارب و عشاير
هامش
[ ( 25 ) ] ب . ت . چ : قيثم بن . . . عبد المطّلب .