( 1 ) سبحانه و تعالى كن و به سعادت روان شو - إن شاء اللّه .
يزيد چون اين كلمات بشنيد ، گفت : بار خدايا ! من كسى را كه در خون خليفهء تو عثمان سعى كرده و پردهء حرمت او دريده و بر او ظلم داشت و او را فرو گذاشت ، حرمت نمىدارم و او را به تعظيم ياد نمىكنم . بار خدايا ! اگر كسى حكمى كرده كه ميان اين لشكر و ميان اهل حرم تو جنگى شود مرا از آن نگاه دار .
اين دعا بگفت و به جانب مكّه روان شد .
آن هنگام قثم بن عبّاس بن عبد المطّلب ( 563 ) از طرف امير المؤمنين على ( ع ) در مكّه بود . چون يزيد به مكّه نزديك شد ، قثم بن عبّاس مردمان را حاضر كرد . پس ، برخاست و بر منبر شد و بارى تعالى را حمد و ثنا بگفت و بر مصطفى ( ص ) درود فرستاد .
پس گفت :
اى مردمان ، فوجى از لشكر شام كه ظلم و فساد در طبيعت ايشان مركوز است و هرگز گرد عدل و مروّت نگردند اينك مىرسند و مراد ايشان آن است كه شرايع دين بگردانند و تغيير و تبديل به شعاير حقّ راه دهند . مرا بگوييد كه چه انديشه داريد ؟ با ايشان جنگ خواهيد كرد يا صلح ؟
مردمان خاموش ايستادند و هيچ كس قثم را جواب نداد . قثم گفت :
حال معلوم گشت . اگر چه به ظاهر جواب نمىگوييد ، معلوم مىشود كه در دل چه داريد و خيال شما چيست . من از شهر بيرون خواهم رفت و در اين كوهها كه نزديك است خواهم بود تا خداى تعالى را چه حكم باشد .
شيبة بن عثمان العبدىّ [ 4 ] گفت : اى قثم ، تو اميرى و ما رعيّت و همگان تو را فرمان مىبريم . اگر با [ 286 ب ] اين لشكرى كه مىرسد ، جنگ مىكنى با تو موافقيم و اگر صلح مىكنى ، بر تو انكار نداريم . در كلّ احوال تو را مطيع و منقاديم بر آنچه صلاح مىدانى مىرو . و السّلام .
قثم گفت : هيهات ! اى اهل مكّه ، من بر سخن شما فريفته نشوم و دانم كه هر چه گوييد ، بدان وفا نكنيد . چون در شما كسى نمىبينم كه از او كارى آيد . مصلحت در آن مىبينم كه به امير المؤمنين چيزى نويسم و او را از كيفيّت حال خبر دهم و بيرون
هامش
[ ( 4 ) ] ل . چ : شبيب بن عثمان .