( 1 ) عظيم شادمان شدند و آواز تكبير بلند داشتند . [ 1 ]
پس ، معاويه ضحّاك بن قيس الفهرىّ را كه شحنگى ولايت شام به او داده بود و از معارف و سرخيلان لشكر او بود ، بخواند و فوجى سوار به دو داد و فرمود :
اى ضحّاك ، راه سماوه از ناحيت بنى كلب كه به كوفه و رساتيق و سواد آن مىرسد نگاه دار و هر چيز كه در آنجا يافتى ، غارت كن .
ضحّاك با آن سواران روان شد تا به منزل ثعلبيّه رسيد و از آنجا برفت به مرحلهء قطقطانه فرود آمد . امير المؤمنين على ( رضى ) را از آن حال خبر دادند ، سخت غمنده گشت و بر قتل مسلمين فراوان دريغ خورد و بر منبر شد و خطبهاى بدين منوال [ 285 ب ] برخواند :
اى مردم كه بدنهاى شما فراهم است و انديشههاى شما پراگنده ، گفتار شما در اظهار جلادت سنگ خارا را سست مىكند و كردار شما هنگام عمل دشمنان را به شما در طمع مىافگند ، در مجالس آسايش در ، شجاعت و جوانمردى ابطال را به هيچ گيريد و روز گير و دار ، پشت به جنگ كنيد و گوييد اى حرب ، دور شو از ما . سوگند به خداى دوست مىدارم هشت تن از شما در تقديم فرمان من چنان باشيد كه يك تن از مردم شام معاويه را . واى بر شما كمتر از آن نباشيد كه با من بيرون شويد ، اگر چند استوار نمانيد ؛ چه رسيد شما را ؟ به خداى كه مرگ بر من مكروه نيست ؛ چه فرج و روح من در مرگ است ؛ زيرا كه از دعوت شما آسوده مىشوم . ( 561 )
چون اين سخنان بفرمود ، از منبر فرود آمد و حجر بن عدىّ الكندىّ را بخواند و چهار هزار سوار به دو بداد و فرمود :
تعجيل نما و شرّ ضحّاك را از آنجا دفع نما .
ضحّاك در بنى كلب رسيده بود و مشغول قتل و غارت بود . رئيس قبيلهء ثعلبيّه عمرو بن سعيد العلائيّ را كه از اخيار اصحاب امير المؤمنين بود بگرفت و بكشت . ضحّاك چون از آمدن حجر بن عدىّ خبر يافت ، سپاه خود را گفت :
ما به سواد كوفه آمدهايم و مردى از اصحاب على ( ع ) را كشتهايم ، قوّت و قدرت آن نداريم كه با حجر محاربه كنيم . چه صلاح مىبينيد ؟
همگى گفتند : از اين موضع كوچ كنيم . اگر حجر در عقب ما بيايد ، لابد با او
هامش
[ ( 1 ) ] چ : « به معاويه خبر بردند كه . . . داشتند » حذف شده است .