( 1 ) محاربه كنيم و الّا به سلامت نزد معاويه شويم و او را از كيفيّت حال [ خبر ] دهيم .
ضحّاك گفت : نيكو باشد . در ساعت به جانب شام روان شدند . حجر از گريختن ضحّاك [ 3 ] خبر يافت . بر عقب او بشتافت تا در ناحيت بنى كلب بديشان برسيد .
ضحّاك بايستاد . جنگ كردند . هفت نفر از سپاه ضحّاك كشته شد و چهار نفر از لشكر حجر . عاقبت حجر ظفر يافت و ضحّاك منهزم گشت و به جانب شام برفت . حجر تتبّع او نكرد و به خدمت امير المؤمنين آمد و ماجرا باز گفت .
چون ضحّاك مغلوبا نزد معاويه رسيد ، معاويه مردى را از سادات شام ، نام او يزيد بن شجرة الرهاوى ، بخواند و او را گفت : مىخواهم كه به مكّه روى و به نيابت من حجّاج را شرايط حجّ به اقامت رسانى و نايب على ( ع ) را از مكّه بيرون كنى و مرا از حجّاج كه از اطراف و اكناف مىرسند به بيعت خوانى و كارى كنى كه از اطاعت على ( ع ) بيزار شوند و به خلافت من اقرار آورند . ( 562 )
يزيد گفت : چنان كنم كه امير المؤمنين فرمايد . [ 286 الف ] معاويه گفت : مرا سداد بصيرت و رشاد طريقت تو معلوم گشته و بر رأى و رؤيت تو وقوف يافتهام ، از جهت حرب تو را به حرم خداى تعالى نمىفرستم بلكه از آن جهت تو را بر آن سمت روان مىكنم تا مردمانى كه از اطراف بدان مكان شريف مىآيند استمالت كنى و كلمات نيكو گويى و اگر بىآنكه شمشيرى كشيده شود و خونى در حرم ريخته آيد ، نايب على ( ع ) را از مكّه بيرون توانى كرد ، بيرون كنى و اگر بىمناقشتى دست نخواهد داد ، او را هيچ تعرّضى نرسانى .
يزيد گفت : معلوم شد . چنان كنم كه مىفرمايى ؛ چه من آن مرد نيستم كه در حرم بارى سبحانه و تعالى كه آيهء
وَ مَنْ دَخَلَهُ كانَ آمِناً
طراز اعزاز اوست كسى را نترسانم .
معاويه گفت : سخن تو شنيدم و پسنديده داشتم . پس ، از اعيان شام و ابطال لشكر و نخبهء مبارزان عرب سه هزار به دو داد و ديگر نوبت او را حجّت گرفت و وصيّت كرد و گفت :
اى يزيد ، بدان كه تو را به مكّه مىفرستم و مكّه حرم خداى تعالى است و مولد و منشأ من است و اهل مكّه قوم و عشيرت منند ، از خداى بترس و ايشان را مترسان كه من در همهء جهان صلاح و بقاى ايشان خواهم و روا ندارم كه به هيچ وجه ايشان را رنجى رسد . اين وصيّتها كه از جهت ايشان كردم نگاه دار و از آن عدول منماى و توكّل بر فضل بارى
هامش
[ ( 3 ) ] چ : ينكان .