( 1 ) اين كار دور و دراز كشيد و شما هنوز سخنى نگفتهايد و حكمى نكردهايد . از آن مىترسيم كه مدّت منقضى شود و كارى ساخته نگردد و ما را ديگر نوبت به سر جنگ بايد شدن . [ 282 ب ] مردمان چون اين سخن بگفتند ، عمرو برخاست و نزديك ابو موسى شد و او را گفت :
من يقين مىدانم كه اهل عراق در طلب خون عثمان كم از آن غلو نمىكنند كه اهل شام ، و تو حال معاويه و شرف او مىشناسى . مرا راست بگوى كه در اين كار چه انديشيدهاى و رأى تو بر چه قرار گرفته است ؟
ابو موسى گفت : اگر آن روزها كه عثمان محصور بود در سراى خود ، و از معاويه مدد خواست و معاويه او را مدد نكرد و حال آنكه مىتوانست ، اگر من در مدينه بودمى ، او را يارى دادمى و مىدانى كه على ( ع ) در بنى هاشم از معاويه در بنى اميّه شريفتر است .
عمرو گفت : راست مىگويى و ليكن مردمان دانند كه تو اهل عراق را ناصحتر از من نيستى كه اهل شام را ، و تو بر على ( ع ) [ آن اندازه ] شفقت ندارى كه من معاويه را دوست مىدارم . اگر كسى گويد كه معاويه از طلقاست و پدر او احزاب بود ، راست گفته باشد و اگر ديگرى گويد كه على ( ع ) كشندگان عثمان را به نزد خويش مىدارد و ايشان را مراعات مىكند و انصار عثمان را در حرب جمل بكشت هم راست گفته باشد تو چه گويى ؟ مصلحت باشد كه من معاويه را خلع كنم و از خلافت بيرون آرم و تو على ( ع ) را و ما هر دو اتّفاق كنيم و خلافت به عبد اللّه بن عمر الخطّاب دهيم كه او مردى عابد و زاهد است و غايت نيكو روزگار كه در اين محاربت هيچ مداخلت نكرده و دست خويش از اين خونها نگاه داشته است ؟ ( 554 ) ابو موسى گفت : هزار رحمت بر تو باد ! سخت نيكو انديشهاى و نهايت پسنديده رأيى است كه زدهاى .
عمرو گفت : اين سخن كدام روز بگوييم و مردمان را از آن آگاهى دهيم ؟
ابو موسى گفت : فرمان تو راست و مصلحت در توقّف تو . فردا روز دوشنبه است و دوشنبه روزى ميمون و مبارك باشد . مردمان را طلب نماييم و چون جمع شوند ، بر منبر برآييم و خطبهاى بگوييم و هر دوى ايشان را از خلافت معزول گردانيم .
عمرو گفت : نيكو باشد ، چنين كنيم و فردا اين سخن بگوييم . و بازگشت به منزل خويش آمد و جماعتى را از معتمدان اين راز بگفت و ايشان را از جهت گواهى ساخته گردانيد . ( 555 )
الفتوح ( فارسي ) — صفحة 699
مساهمون: أحمد بن أعثم الكوفي
ص٦٩٩