( 1 )
حكمين در دومة الجندل
القصّه مردان در دومة الجندل جمع شدند . عمرو عاص پيش از ابو موسى آنجا رسيده بود ، چون ابو موسى نزديك رسيد و عمرو او را بديد ، برخاست و او را استقبال كرد و بر او سلام گفت . ابو موسى دست او بگرفت و بر سينهء خويش نهاد و گفت : اى برادر ، مدّت مفارقت دراز كشيد و اشتياق به مشاهدهء تو غلبه گرفت . خداى تعالى آنچه صلاح و صواب است ، ما را ميسّر گرداناد .
پس ، عمرو ابو موسى را بر بساط خويش بنشاند و روى سوى او كرد و ساعتى با او از هر نوع سخن گفت و خوردنى خواست ، طعام آوردند . ابو موسى با او موافقت كرد و هر دو چيزى بخوردند . ابو موسى بازگشت و به وثاق خويش شد و شب آنجا بياسود .
همچنين هر روز نزديك يك ديگر مىآمدند ، چيزى مىخوردند ، ساعتى در هر باب سخن مىگفتند ، و باز مىگشتند . روزى چند بر اين منوال بودند . پس ، عدىّ بن حاتم الطائيّ گفت :
اى عمرو ، تو نامعتمدى در غيبت ؛ چه غيبت تو از عيب خالى نيست ، و تو اى ابو موسى ، قدرتى ندارى و عاقبت كار تو به ضعف سرايت خواهد كرد .
عمرو او را گفت : اى عدىّ ، تو را و امثال تو را در اين امور دخلى نيست ، دست از ما بدار و ما را به يك ديگر باز گذار .
پس ، روى به ابو موسى آورد و گفت : مىبايد كه هر كس را حدّ آن نباشد كه بدين مجلس حاضر آيد و در سخنى كه ما مىگوييم خوض كند و مبالغت نمايد .
القصّه سخن حكمين در افواه افتاد و هر كسى در كار ابو موسى و عمرو سخن مىگفتند و با يك ديگر مىنمودند كه مىبينيم و سخنان حكمين مىشنويم كه مبادا عاقبت ابو موسى فريب خورده على ( ع ) را خلع كند و كار از او بگرداند و جمعى به گوش معاويه رساندند كه عمرو عاص اين كار را از جهت خويش مىخواهد ؛ نه به جانب معاويه ميل دارد و نه به جانب على ( ع ) . معاويه از آن دلتنگ شد و متحيّر بماند و ندانست كه چه كند و چه گويد . پس ، مغيرة بن شعبه را كه از طائف به رسم سلام و تحيّت به نزديك او آمده بود ، بخواند و او را گفت :
امروز مرا كسى گفت كه عمرو عاص در اين كار نه تو را مىخواهد و نه على ( ع ) را ، حيله مىانديشد و طريقى مىسازد تا آن كار بر خويش قرار دهد ، تو را اين سخن چگونه مىنمايد ؟ [ 281 الف ] مغيره گفت : اگر مىتوانستمى تو را رأيى زدمى يا مصلحت ديدمى خود تو را در